Monday, February 11, 2008

"انقلاب، تولدت مبارک!"

مردم داشتند، تظاهرات می کردند. "متظاهر اول" و " متظاهر دوم" هم ، بی آنکه به همديگر خبرداده باشند، درآن تظاهرات، شرکت کرده بودند. متظاهر دوم ، همينطور داشت با مردم شعار می داد و به همراه آنها می رفت که چشمش افتاد به متظاهراول که ايستاده است ميان تظاهرکنندگان و دورخودش می چرخد و چيزی را زير لب زمزمه می کند. فشار جمعيت، متظاهردوم را کشاند و برد به طرف متظاهراول که سرش را پائين انداخته بود و دور خودش می چرخيد و می گفت: " خانم ها! آقايان! من دفترچه ام را گم کرده ام. خواهش می کنم خودتان به من بگوئيد که روز تولدتان، چه روزی بوده است؟!".

متظاهردوم می خواست خودش را بکشاند به طرف متظاهراول و از او بپرسد که "قضيه ، از چه قرار است؟!" ، اما فشار جمعيت، او را به طرف ديگر کشاند و بعدهم، هرچه گشت، متظاهراول را پيدا نکرد تا... آنکه يک هفته پس از پيروزی انقلاب، از دوستانی شنيد که متظاهراول، در بيمارستان روانی، بستری شده است!

(چرا؟!).

( چون، دفترچه ای داشته است که گويا توی شلوغ و پلوغی تظاهرات گم کرده بوده است!).

...................................

تصور بفرمائيد که الان، قبل از انقلاب است و يک روز صبح که متظاهردوم، توی اداره، پشت ميز کارش نشسته است، دراتاق بازمی شود و متظاهراول، به درون مي آيد، سلام می کند و صبح به خير می گويد. متظاهر دوم اگرچه متظاهراول را نمی شناسد، اما پاسخ سلام او را به گونه ای می دهد که انگارسال ها است همديگر را می شناسند. متظاهراول پس از دريافت جواب سلامش، می پرد و متظاهر دوم را در آغوش می گيرد، سرو صورتش را غرق بوسه می کند و می گويد: " دوست عزيز! تولدت مبارک!".

متظاهر دوم، هاج و واج می ماند که اين آدم، چه کسی است و ازکجا تاريخ تولد او را می داند، اما در همان لحظه، متظاهراول، به سرعت، بسته ای از جيبش بيرون می آورد رو به متظاهردوم می گيرد. متظاهر دوم بسته را از زير نظر می گذراند. بسته، با کاغذ رنگارنگی پوشيده شده است و روبانی سه رنگ " سبز و سفيد و سرخ" به دور آن گره خورده است و در روی گره، عکس شيری با خورشيدی بر پشت و شمشيری در دست، پلمپ شده است. درهمان لحظه، متظاهراول، بسته را به سوی متظاهر دوم دراز می کند و می گويد:" قابل شما را ندارد. جنبه ی معنوی اش را در نظر بگيريد!".

متظاهردوم، بسته را که می گيرد دارد برای تشکرکردن از متظاهراول، به دنبال واژه ی مناسبی می گرد که ناگهان، بياد می آورد که متظاهر اول، همان شخصی است که که او را،هفته ی پيش، يکی از همکارانش به او معرفی کرده است و گفته است که ايشان قراراست از هفته ی آينده، در بايگانی اداره شان مشغول به کار شوند و... در همين لحظه، دوباره .، متظاهراول می پرد و او را در آغوش می گيرد و می گويد: " بازهم تولدتان را مبارک! متاسفانه، نمی توانم بيشتر پيشتان بمانم. الان است که سر و کله ی ارباب رجوع ، در بايگانی، پيدا شود. فعلن، خدا حافظ!".

متظاهر اول، به سرعت، از اتاق خارج می شود و متظاهر دوم را، با احساسی مخلوط از شير وسرخ و شمشير و سفيد و سبز و خورشيد، تنها می گذارد.

صبح روز بعد، پای متظاهردوم که به اداره می رسد، بياد هديه ی تولدی می افتد که از متظاهراول دريافت کرده است و بی اراده کشيده می شود به طرف بايگانی، برای عرض سلام و اظهار ارادت قلبی به متظاهر اول.

يک هفته بعد، با ديدن متظاهر اول در رستوران، بازهم بياد آن هديه ی تولد می افتد و فورن، به جبران هديه تولد، متظاهر اول را دعوت می کند به نهار.

يک ماه بعد، تصادفن، متظاهر دوم در صف گيشه ی بليط ايستاده است که متظاهراول به همراه همسرش پيدايشان می شود و از ترس آنکه مبادا بليط تمام شود، برای آنها هم می گيرد؛ يعنی به جبران هديه ی تولد، دعوتشان می کند به سينما.

وقتی دارند از سينما برمی گردند، متظاهر اول، پس از خواندن اشعاری در مورد زيبائی بهار و تولد دوباره ی طبيعت، اشاره به روز تولد خودش می کند و روشن است که متظاهر دوم، بايد در فکر تهيه ی هديه ای برای چنان روز تولدی باشد- چيزی که عوض دارد، گله ندارد! ها؟!-

آن سال به پايان نرسيده، متظاهر اول و متظاهر دوم، دوستان بسيار بسيار نزديکی شده اند. آنقدر نزديک که متظاهر اول، متظاهر دوم را به مناسبت تولد همسرش و مدتی بعد، به مناسبت تولد فرزندش، به خانه اش دعوت می کند و روشن است که با دست خالی به جشن تولد کسی رفتن هم، کار پسنديده ای نيست! هست؟!

حالا، زمانی رسيده است که متظاهر اول، متظاهر دوم را، يکی از بهترين دوستان خودش خطاب کند و و ازآن لحظه به بعد، متظاهر دوم، اخلاقن، وجدانن، منصفن، بايد که متظاهراول را در کارهای اداری هم کمک کند و ضمنن، روشن است که اگر سر وکار خويشان و دوستان و آشنايان متظاهر اول، بيفتد به اداره، متظاهر دوم، نبايد از کمک کردن به آنها هم دريغ بورزد. و چون، متظاهر دوم در کارهای اداری ، چندين پيراهن بيشتر از متظاهر اول پاره کرده است، پس کمک کردنش به متظاهر اول هم، در کارهای اداری، اظهرمن الشمس است!

منحنی دوستی در محورمختصات، "انسان" به معنای "امکان"، داشت سير صعودی خودش را طی می کرد که يک شب، متظاهر اول، می آيد به خانه ی متظاهر دوم که در مورد طرحی که برای بهتر شدن کار بايگانی اداره به مدير کل داده است، از او کمک فکری بگيرد. متظاهر دوم از متظاهر اول می خواهد که اول طرحش را برای او تعريف کند تا ببيند که در چهارچوبه ی آن طرح، چه کمکی می تواند به او بکند. متظاهر اول، دست و پايش را گم می کند و حرف به ميان حرف می آورد. متظاهر دوم، اگرچه می بيند که متظاهراول دارد طفره می رود و نمی خواهد او را در جريان کل طرح بگذارد، اما تظاهر می کند که مهم نيست و از خير گفتن طرح بگذرد و بگويد که چه کمکی از دست متظاهر دوم در ارتباط با آن طرح ساخته است. آنوقت، رگبار سؤال از طرف متظاهر اول شروع می شود و متظاهر دوم هم به همه ی آنها جواب می دهد تا می رسند به جائی که سؤال های کاری متظاهر اول، يواش يواش تبديل می شود به سؤال هائی در باره ی زندگی خصوصی همکاران اداره ای شان که متظاهر دوم می گويد: ( نمی دانم).

متظاهراول می گويد: ( چطور نمی دانی؟! مگر ممکن است که ندانی. تو داری سال ها با آنها در يک اداره کار می کنی!).

متظاهردوم می گويد: ( اولا، چيزهائی که من در مورد زندگی خصوصی آنها می دانم، مواردی است که بدون آنکه از آنها سؤالی کرده باشم، به من اعتماد کرده اند و خودشان خواسته اند که با من در ميان بگذارند. ثانيا، خود تو راضی می شوی که مسائل خصوصی ای که با من در ميان گذاشته ای، بدون اطلاع تو، با ديگران در ميان بگذارم؟!).

متظاهراول می گويد: ( نه. ولی بالاخره، فرق می کند!).

متظاهردوم : (چه فرقی؟!).

متظاهراول تا ساعتی گذشته از نيمه ی شب، برای به کرسی نشاندن جمله ی " بالاخره، فرق می کند" اش، آسمان و زمين را به هم می بافد، اما متظاهر دوم، همچنان جوابش منفی است که متظاهر اول، می گويد: ( به اين طريق، تو هم در باره ی زندگی خصوصی من، نبايد سؤالی داشته باشی!).

متظاهراول: ( ندارم. زندگی خصوصی هرکسی به خودش مربوط است!).

سرانجام، متظاهر اول، بدون دريافت پاسخ سؤالاتش در مورد زندگی خصوصی همکاران، با دلخوری، خانه ی متظاهر دوم را ترک می کند.

پس از رفتن متظاهر اول، متظاهر دوم، دچاراحساس کلافگی عجيب و غريبی می شود که تا آن لحظه برايش سابقه نداشته است. درحال تميز کردن ميز است که احساس می کند دارد نسبت به متظاهردوم بدبين می شود. در همان لحظه، چشمش به دفترچه ای می افتد که روی کف اتاق افتاده است. برش می دارد و بی اراده بازش می کند. يکدفعه جا می خورد. چون درصفحه ی باز شده، اسم خودش را می بيند و تاريخ تولدش را که جلوی آن نوشته شده است " آدم عوضی است. رابطه پيدا کردن با او مشکل است. فکرمی کند که ازدماغ فيل افتاده است و ......." ......

بعد هم، چيزهائی نوشته است و روی آن خط کشيده است. در بالا و پائين اسم او، اسامی ديگری است که آنها را نمی شناسد، ولی از تاريخ و توضيحی که جلوی اسامی آمده است، نشان می دهد که بايد تاريخ تولد آن افراد باشد. شروع می کند به خواندن توضيحات جلوی اسامی:

"... گويا در اداره ی راهنمائی و رانندگی، خرش می رود. کادو مفصل و....".

"... از حاجی بايد بپرسم که اين پيشنماز محله، چه جور آدمی است. ولی بهتر است که يکی دو دفعه هم که شده است، به مسجد بروم و....".

"... به من می گوئی عوضی؟! باشد! حاليت می کنم. مايه اش چند تا شايعه است و...".

"... می گويند که پسر خاله اش در وزارت امور خارجه کار می کند. شايد هم در آينده سفير شود...".

"... آدم ساده ای به نظر می رسد. چندتا هندوانه می خواهد که زير بغلش بگذارم...".

"... يادم باشد که به حسن تيغی بگويم که با هم بچه محل هستيم. يک وقتی به درد می خورد...".

".... برايش پست خواهم کرد. هيجانش بيشتر است....".

و.... بعد، اسم مشهدی قدير است و تاريخ تولدش. متظاهر دوم، مشهدی قدير را می شناسد. آبدارچی اداره است. جلوی اسم مشهدی قدير نوشته شده است " ... يک تسبيح شاه مقصود بدلی و...".

درهمين لحظه، زنگ در خانه به صدا در می آيد؛- چندبار پشت سر هم!- دفترچه را روی ميز می گذارد و به سوی در می رود و آن را باز می کند. خود متظاهر اول است. تظاهر می کند که چيز مهمی اتفاق نيفتاده است و در همان حال، متظاهر دوم را با عجله از جلو در کنارمی زند و وارد خانه می شود و مستقيم به طرف ميز می رود و دفترچه را بر می دارد و چنان در بغلش می گيرد و می فشارد که انگار شيشه ی عمر او است و در همان حال رو به متظاهر دوم می کند و می گويد: ( خوابيده بودی؟!).

(نه!).

( زيپ اين کيف لعنتی خراب شده است. درکيفم باز شده، دفترچه افتاده بيرون. البته اگر گمش هم می کردم، زياد مهم نبود. لاشو که بازنکردی؟!).

(نه).

متظاهر اول، نفس عميقی می کشد و در همان حال، تظاهر می کند که چندان هم عميق نيست و خدا حافظی می کند و می رود.

متظاهر دوم، آن شب را تا به صبح نمی تواند بخوابد. همه اش به مشهدی قدير فکر می کند. آخر، مشهدی قدير کجا و بياد آوردن روز تولدش کجا؟! مشهدی قدير و دريافت کردن تسبيح شاه مقصود، به مناسبت روز تولدش، آنهم از دست رئيس کارگزينِ؟!

هديه ای که برای مشهدی قدير انتخاب می شود، نياز به دقت ويژه ای دارد. اين آقای رئيس کارگزينی – يعنی همان متظاهر اول-، بايد ساعت ها، به حرکت انگشتان مشهدی قدير - بخصوص انگشتان شست و اشاره ی او- ، خيره شده باشد و ديده باشد که چگونه بين آن دو انگشت، دانه های تسبيح شيشه ای، خاکی و يا سنگی، با هم تلاقی می کنند و با صداهای جور و واجوری که از برخورد دانه ها به گوش رسيده است، فهميده باشد که داشتن تسبيح شاه مقصود، يعنی تسبيح شاه مقصود! می گوئيد بدلی است؟! خوب. باشد. مگر مشهدی قدير، تا به حال، چندتا تسبيح شاه مقصود داشته است که بتواند بدلی و اصلی اش را از هم باز شناسد؟! مهم، شم قوی آقای رئيس کارگزينی است که تشخيص داده است که مشهدی قدير، تشخيص نخواهد داد!

مشهدی قدير، تسبيح را ميان انگشتانش دارد و هی ميرود ته خط و دوباره بر می گردد سر خط. و در هر رفت و برگشت، در خيالش، خطوط چهره ی مهربان آقای رئيس کارگزينی، واضح و واضح تر می شود که صدای زنگ به گوشش می رسد. از آبدارخانه به بيرون سرک می کشد که ببيند چراغ کدام اتاق روشن است و می بيند که که چراغ اتاق "آقا" ی رئيس کارگزينی است؛ همان چراغی که نورش با بقيه ی چراغ ها متفاوت است و اين تفاوت را از روزی دريافته است که تسبيح شاه مقصود، ميان انگشتانش به حرکت در آمده است. پس، بايد فورا خودش را به اتاق "آقا" برساند و می رساند و در را باز می کند و وارد می شود. آقا پشت ميزش نشسته است. مشهدی قدير خم می شود و سلام می کند. می خواهد بيشتر خم شود، اما خشکی ستون فقراتش به او اجازه ی آن کار را نمی دهد:

(حالت چطور است مشتی. با تسبيح در چه حالی؟).

(شکر خدا آقا. از دولتی سر شما خوبيم. امری بود؟).

(لطفا يک چائی).

(چشم آقا. الساعه).

مشهدی قدير غيبش می زند و در مدت زمانی که اصلا نمی شود باور کرد، بهترين چائی مشهدی قدير، جلوی آقا گذاشته می شود. خوب. اين يک امکان! امکانی که شايد در همهمه ی روزمره گی به حساب نيايد. اما، قضيه به همينجا ختم نمی شود، چون مشهدی قدير امکانات ديگری هم دارد؛ از جمله اينکه، مشهدی قدير، با سابقه ترين کارمند اداره است و از خيلی امکانات بالقوه ای که آقا، احتمالا از آن بی خبر مانده است، با خبر است و به نظر آقا هم که زندگی يعنی شکارکردن همين امکانات. يک معادله. معادله ای که آقاهائی مثل آقای رئيس کارگزينی، يک طرفش قرار می گيرند و باباهائی مثل مشهدی قدير، يک طرفش.

............................................

انقلاب که پيروز شد و ظاهرا، آب ها از آسياب افتاد وهمه به سر کارشان بازگشتند، متظاهر دوم هم بازگشت به اداره شان. اما چه اداره ای؟! اداره ای که نه " آقا " يش معلوم باشد و نه " بابا" يش، خوب، کارش هم معلوم نيست. همه شان، يک تسبيح گرفته بودند دستشان و می رفتند سر خط و باز می گشتند ته خط و ... که گفتند بايد در سالن کنفرانس اداره جمع شوند! چرا؟! چون " آقا " ئی را فرستاده اند که برای ما سخنرانی کند. هيچکس تعجبی نکرد. مناسبت روشن بود. يک سال از انقلاب گذشته بود و سالگرد انقلاب در پيش. با خودشان گفتند که حتما راجع به برنامه ی چگونگی برگذاری جشن است سالگرد انقلاب است و تقسيم مسئوليت ها. همه شان در سالن کنفرانس اداره جمع شده بودند و سرک می کشيدند که چه وقت " آقا " وارد می شود. سرانجام، پس از هزار سال انتظار، " آقا " وارد شد. اگر مشهدی قدير زنده مانده بود، خدا می دانست که با ديدن " آقا " چه حالی می شد. مشهدی قدير، عمرش را داده بود به " آقا ". و شايد به همان دليل، قرائت کلام الله مجيد را که معمولا، پيش از سخنرانی همه ی " اقا "ها انجام می شد، گذاشته بودند به عهده ی پسر مشهدی قدير؛ البته، به شرط آنکه فلاکس چائی انجمن اسلامی اداره را به موقع پر کند. و با توجه به همان مقام بود که حالا هم اجازه داشت که در فاصله ی چند متری " آقا " بايستد. اما، هيجان ناشی از ارتقاء به چنان مقامی، نمی گذاشت که " آقا " را درست ببيند و بشناسد و تازه ، اگر هم می ديد، شايد مدتی طول می کشيد تا او را بشناسد؛ همچنانکه برای بقيه ی کارمندان ازجمله متظاهر دوم، طول کشيده بود تا متظاهراول پيش از انقلاب، يعنی همين آقای پس از انقلاب را که اکنون پشت تريبون ايستاده بود، بشناسد!

آقائی که ديگر آن آقای متظاهراول سابق نبود؛ ريش توپی آقا، موهای ژوليده ی آقا، کت و شلوار مندرس آقا و نگاه و صدای فروتن آقا، و از همه مهمتر، تسبيح بلند و سياه آقا، کجا می گذاشت که آدم، آن متظاهر ريش تراشيده ی، موی سر شانه کرده ی، کراوات به گردن آويخته ی قبل از انقلاب را بياد آوارد که صدايش هميشه شاد شاد بود؛ بخصوص به هنگام گفتن جمله ی " تولدت مبارک! ".

آقا، دفترچه ی قطوری را که در دست گرفته بود، بالا برد و رو به همه ی کارمندان گرفت و فرياد زد:

( ........ و همين نکته را به برادران و خواهران مبارز و انقلابی ام بگويم که اين دفترچه ای که در دست من است، در حقيقت سندی است که دغدغه های خاطر مرا که يک برادر کوچکی بيش نيستم، در تمام طول انتظار برای تولد انقلابمان، در خود ضبط کرده است و هفته ی ديگر که سالگرد اين انقلاب عزيز است، از هم اکنون، به استقبالش می رويم و همه با هم می گوئيم که ای انقلاب! ای انقلاب عزيز، تولدت مبارک باد. تولدت مبارک باد!).

اول، پسر مشهدی قدير فرياد برآورد که " تولدت مبارک". و بعد هم، همه ی سالن يکصدا فرياد زدند " انقلاب عزيز، تولدت مبارک!". متظاهر دوم هم فرياد می زد و در همان حال، سعی می کرد که از پشت ديوار اشکی که جلوی ديدش را گرفته بود، رنگ دفترچه ئی را که در دست دوست ديروز و آقای امروز بود، ببيند. دفترچه ای که رنگش، مخلوطی بود از رنگ سبز و سفيد و سرخ که عکس خدا را روی آن نقاشی کرده بود!

Sunday, February 3, 2008

ا


اين نوشته را، تقديم می کنم به:

خورشيد و ماه و ستارگان دلاور( کانون نويسندگان ايران)


"غولچه های پس از غول!"

چيزی به صبح نمانده است و او، هنوز پشت ميز کارش نشسته است و دارد می نويسد:

(.......... خواهرش را که اعدام کرده بودند، احوالاتش دگرگون شده بود و قلم و کاغذ را به گوشه ای پرتاب کرده بود و نشسته بود کنار پنجره ی اتاقش و زانو در بغل، چشم دوخته بود به دريای آنسوی پنجره و... هر از گاهی فرياد می زد که:

- آهای! آهای! آهای!

- چه شده است؟!

- غول! غول! غولی!

- غول؟! کدام غول؟! کجا است؟!

- آنجا! زير دريا!

پس از چندسالی، دريا طوفانی شد. امواج قد کشيدند و بالا رفتند و خوردند به سقف آسمان و سرخ شدند و فرو افتادند:

- آهای! آهای! آهای!

- باز چه خبر شده است؟!

دريا را نشانشان داد و گفت:

- نگاه کنيد! خون! يک دريا خون!

خنديدند و گفتند:

- اين خون، خون همان غولی است که می گفتی! خيالت راحت باشد. کشتيمش!

بعد هم، به ميمنت کشتن آن غول، دست در گردن هم انداختند و دوره اش کردند و آواز خواندند و رقصيدند و او که همچنان ميان دايره ی آنها می چرخيد، چشم به سوی دريا داشت و می ديد که لشکری از غولچهه ها، دارند می آيند. تا خواست فرياد بزند، دستی آمد و خانه را ميان انگشتانش گرفت و از جای کند و پرتاب کرد به...

- به کجا؟

- به ناکجا.

در ناکجا، خبر رسيد که برادرش را تيرباران کرده اند و پدر و مادرش نا پديد شده اند. به اطرافش که نگاه کرد، ديد که فقط او مانده است و يک جزيره ی تنها که کنار ساحلش نشسته است. ناگهان، پری دريائی خندانی، از آب بيرون جهيد و او را در آغوشش گرفت و با خود برد!

- به کجا؟

- به اعماق.

از اعماق که بيرون آمدند، ذوجی شده بودند عاشق. فرزندشان، پرنده ای شد و چون به پرواز در آمد، رفت و ديگر باز نگشت و پس از مدتی هم، همسرش ناپديد شد و... باز او ماند و همان جزيره ی تنها.

برای فرار از تنهائی، تصميم گرفت که بنشيند و آنچه را که بر سرش آمده است، بنويسد. اما نوشتن، قلم می خواست و کاغذ که آنهم در جزيره پيدا نمی شد. شاخه ی درختی را کند و آتش زد و از شاخه ی ذغال شده، به جای قلم استفاده کرد و از پوست درختان و برگ های پهن، به جای کاغذ. چند روز بعد، قايقی از آن دور دور ها پيدا شد و آمد به سوی جزيره و چند غولچه، از آن پياده شدند و آمدند و بر دست هايش، دستبند زدند و چشم هايش را بستند و به همراه نوشته هايش سوار بر قايقش کردند و با خودشان بردند. وقتی به مقصد رسيدند و چشم هايش را باز کردند، خودش را درون اتاقی ديد، با چند غولچه که ايستاده بودند بالای سرش و يکی از آنها، فرياد می زد:

- حرف بزن!

- من کجا هستم؟

- در زندان.

- به چه جرمی؟

- جرم اول: جزيره ای که تو در آنجا مخفی شده بودی، جزيره ای است واقع شده در منطقه ی جنگی!

جرم دوم: تو درساحل همان جزيره، با يکی از زيردريائی های دشمن، ارتباط نامشروع داشته ای!

جرم سوم: با آتش زدن درخت ها، سعی می کرده ای که به نيروهای دشمن علامت بدهی!

جرم چهارم: پرنده ی سفيدی را از جزيره پرواز داده ای و با آن وسيله می خواسته ای مخالفت خود را با جنگ اعلام کنی و ...... ).

تلفن زنگ می زند. گوشی را برمی دارد:

- الو......

- هنوز بيداريد؟!

- نخير. خواب بودم.

- ولی، چراغتان که روشن است!

- يادم رفته بود که خاموشش کنم.

- بسيار خوب. چراغ را خاموش کنيد و بخوابيد!

- اطاعت می شود.

چراغ را خاموش می کند و در پرتوی نور نقره ای ماه و سوسوی نارنجی ستارگانش، بازهم، می نويسد و می نويسد و می نويسد و چون خسته می شود، کمر راست می کند و به صندلی تکيه می دهد و خيره می شود به تاريکی پشت پنجره ی رو به رويش که دارد کم رنگ و کم رنگ تر می شود و گستره ی نقره ای دريا، رو به طلائی می رود و از درون آب، زن و مردی، برهنه بالا می آيند؛ مرد، کودکی در آغوش دارد و زن، پرنده ی سفيدی بر شانه ای و خورشيدی بر شانه ای ديگر!

Sunday, January 20, 2008

ميزمطبوعاتی ما، گرد نيست

به پايان مطلب که می رسد، يکدفعه، نفسش می گيرد. احساس می کند که درون دادگاهی نشسته است. با خودش فکر می کند که نکند عنوان مطلب را اشتباهی خوانده باشد. برمی گردد به اول مطلب و می بيند که نه تنها عنوان مطلب، همان " ميز گرد مطبوعاتی" است ، بلکه عکسی هم که در بالای عنوان آمده است، اگر چه ميزش گرد نيست، اما نشان می دهد که مسئول و گرداننده ی آن ميز مطبوعاتی، به همراه ديگر شرکت کنندگان، خيلی دوستانه، کنارهم، پشت يک ميز، رو به کسانی که آنها می بينند و او نمی بيندشان، نشسته اند و لبخند می زنند، اما وقتی که دوباره ، شروع می کند به خواندن مطلب، اين دفعه، نه تنها از گفتگوهای جاری ميان مسئول و گرداننده ی ميز گرد مطبوعاتی، با ديگر شرکت کنندگان، بازهم نفسش می گيرد، بلکه خودش را هم درون دادگاهی می بيند که قاضی آن دادگاه " مسئول و گرداننده ی آن ميز گرد مطبوعاتی" ، در بالای سالن، پشت ميز نشسته است وبقيه ی شرکت کننده گان هم، در سوی مخالف ايشان، در جايگاه متهمان "مجرمان؟! ". با کلافگی، روزنامه را به کناری می گذارد. می خواهد از جايش بلند شود و بزند بيرون از آن دادگاه که دستی خشن، از جائی می آيد و او را با خشونت، سر جای خودش می نشاند و می گويد:

- کجا؟!

- می خواهم بروم بيرون!

- چرا؟!

- اينجا دادگاه است يا ميز گرد؟!

- ميز گرد. مگر نمی بينی؟! ايشان ، مدرس علوم ارتباطات هستند و ايشان هم سخنگوی مدافعان آزادی مطبوعات، و ايشان هم ، سردبير روزنامه ی جهان. همه ی اين خانم ها و آقايان و ديگر شرکت کنندگان، اهالی مطبوعات هستند و دارند با هم، در باره ی آزادی مطبوعات صحبت می کنند. دادگاه يعنی چه؟!

ضربه ای که به سرش می خورد، مستدل تر و قاطع تر ازآن است که جای چون و چرا داشته باشد، بنابراين، فورا می نشيند سر جايش و سر تا پا، گوش می شود، تا به او ثابت کنند که اشتباه می کرده است و اتفاقا، ثابت هم می کنند که اشتباه از او بوده است و دادگاهی در کار نيست و فقط بين شرکت کنندگان ميز گرد، سوء تفاهمی پيش آمده است که دليل آنهم، جو سياست زده ی ما است که تا صدای "آری" و " نه " ای را می شنويم، فکر می کنيم که اين "آری" و آن " نه " ، از نوع همان "آری " ها و "نه " هائی است که ما خيال می کرده ايم و گرنه، اين زندانيان و زندانبانان مطبوعاتی که....

- کدام زندانيان و زندانبانان مطبوعاتی؟!

- حق با شما است. کدام زندانيان؟!

- منظورت ازعلامت سؤال و تعجبی که جلوی کدام زندانيان گذاشته ای چيست؟!

- منظورم اين است که ازسؤال مطرح شده ، به وسيله ی خودم، متعجب شده ام!

- بازکه علامت تعجب گذاشتی؟!

- آخر، وقتی آدم تعجب می کند، آنوقت...

- لازم نيست که علامت تعجب بگذاری. فهميدی؟

- بلی.

- چرا بعد از علامت سؤال بالا، علامت تعجب، نگذاشتی؟

- خودتان گفتيد که لازم نيست علامت تعجب بگذارم.

- گفتم برای خودت، نه برای ما.

- معذرت می خواهم. دست خودم نيست.

- پس، دست کيست؟!

- خسته ام. کلافه ام. چند ماه است که دراينجا هستم و خانواده ام، هيچ خبری از من ندارند و حدود يک هفته هم هست که دارند مرا سين جيم می کنند . نگذاشته اند که حتا، يک لحظه، پلک هايم را، روی هم بگذارم و......

- چه کسی نگذاشته است؟!

- خودم.

- چرا؟!

- چرا چی؟

- چرا نگذاشته ای که بخوابی؟!

- فکر و خيال.

- فکر به چی؟!

- فکر به اينکه چرا بی خود و بی جهت، فکر می کرده ام، ميز گرد مطبوعاتی آنها، چندان هم، گرد نبوده است و.......

- خب! بالاخره، فهميدی که گرد بوده است؟!

- بلی. بعد که خوب نگاه کردم، ديدم که ميزشان، واقعن، گرد بوده است.

- چرا گرد بوده است؟!

- نمی دانم. ديگر مغزم کار نمی کند. خواهش می کنم شما خودتان بفرمائيد که من چه بايد بنويسم.

- بنويس که ميزهای مطبوعاتی ما، گرد نيست!

در حاشيه ی روزنامه می نويسد" ميزهای مطبوعاتی ما، گرد نيست" و از جايش بلند می شود و از دادگاه می زند بيرون تا درهوای آزاد، نفسی بکشد.

رهبر، آزاد شد

تصور بفرمائيد که ما، برای گفتگو پيرامون مشکلی که در سر راهمان قرار گرفته است، درون اين سالن جمع شده ايم. پس از لحظاتی، متوجه می شويم که به دلايلی، بايد سکوت کنيم؛ دلايلی که باعث شده اند، نتوانيم آنچه را که در ذهنمان راجع به مشکل و راه حل آن می گذرد، بيان کنيم. دلايل هرچه که می خواهند باشند، اثرش نداشتن آزادی بيان است.

آزادی بيان، چيست؟

منظورمن ازبيان، همه ی اشکال بيانی است. ايماء و اشاره و زبان لال ها را هم شامل می شود. انواع هنرها هم که وسيله ای برای بيان هستند، جزء آن است. وقتی در برابر آزادی بيان جامعه، مانعی بگذاريم، يعنی مانع ارتباط فکری افراد آن جامعه شده ايم. به طور مثال، درون همين سالن! اگر چنان شرايطی بر روابط ما، حاکم شود، فکرمی کنيد که تا چقدر توانائی تحمل چنان شرايطی را داريم؟! تحمل آدم ها با هم فرق دارد، اما پس از مدتی، يکی پس از ديگری ، سالن را ترک خواهيم کرد و علی خواهند ماند و حوضش! و اين، تازه، صلح آميزترين شيوه ی برخورد خواهد بود، با عاملی که ما را وادار به سکوت کرده است و نگذاشته است که از طريق بيان آنچه در انديشه هامان می گذرد، با هم ارتباط پيدا کنيم. ارتباط برای تبادل افکار.

تفکر چيست؟

تفکر، يعنی جمع بندی مجموعه ی اطلاعاتی که به وسيله ی حواس پنجگانه، از بيرون به درون مغز ما منتقل می شود. " من از حس ششم حرفی به ميان نمی آورم، چون موضوعی است کاملا جدا و از جمله احساس های، ظاهرا، بی واسطه ای است که ممکن است، بر سر آن اختلاف نظر داشته باشيم ". پس، فعلا با همين پنج حس پيش می رويم.

اگر گوش ها ی ما را ببندند، ما را از دريافت بخشی از اطلاعات محروم کرده اند. اگر چشم های ما را ببندند، همينطور و......تا به آخر. ما، با همين پنج حس است که اطلاعاتی را از جهان پيرامونمان دريافت می کنيم و بعد، با ترکيب و تجزيه ی آن اطلاعات، نسبت به جهان درون و بيرونمان شناخت پيدا می کنيم. شناختی که پس از عبور از پروسه ی انديشيدن می آيد و نتيجه اش می شود، عقيده يا نظر. و از تبادل مجموعه ی همين عقايد و نظر و " نظريه " ها است که به کشف قوانين جاری در طبيعت پيرامونمان و طبيعت درونمان، دست پيدا می کنيم و با شناخت آن قوانين، دست به تغيير خود و جهان می زنيم.

آن عقيده و نظر کلی از کجا می آيد؟

از مجموع نظريات و عقايد جزئی که عقيده و نظر تک تک افراد جامعه است.

چگونه اين تبادل نظر و عقيده انجام می گيرد؟

از طريق انواع بيان.

اگردر يک جامعه ای، به دلايلی نتوانيم عقيده و نظرمان را بيان کنيم، چه اتفاقی می افتد؟

نبود آزادی بيان، نبود ارتباط فکری ميان افراد آن جامعه است.

نقص در بيان، نقص در ارتباط فکری ميان افراد آن جامعه است.

نقص درارتباط فکری ميان افراد جامعه، نقص در جمع بندی را به دنبال می آورد.

نقص در جمع بندی، نقص در انديشيدن را به دنبال می آورد.

نقص در انديشيدن، نقص در نظر و عقيده را به دنبال می آورد.

نقص در نظر و عقيده، نقص در شناخت را به دنبال می آورد.

نقص در شناخت، نقص در تغيير را به دنبال می آورد و....... نتيجه، اين می شود که وقتی جلوی آزادی بيان جامعه را بگيريم، در حقيقت جلوی تغيير آن را گرفته ايم!

اما، مگر می شود جلوی تغيير را گرفت؟!

نه. چون، تغيير، ذاتی جامعه است و اگر بخواهيم جلوی آن را بگيريم، آنوقت، شکل تغيير پيچيده ترمی شود و به تبع آن، بيان هم که در سوی ديگر معادله ی تغيير قرار گرفته است، اشکال پيچيده تری به خود می گيرد؛ درونگرا می شويم. به صورت انفرادی و يا گروهای کوچک و بزرگ فکری و عقيدتی، درون پيله ی خودمان فرو می رويم و با همان پنج حسی که داريم، به جمع بندی و نتيجه گيری و نظر و عقيده ای می رسيم که چون در ارتباط با ديگر نظريه ها و عقايد قرار نگرفته است، اگر نقصی داشته است، اصلاح نشده است و کم کم، همان نظر و عقيده ی ناقص را مطلق می کنيم و تا به قدرت نرسيده ايم، در راه دفاع ازمطلق خودمان می جنگيم، به زندان می افتيم ، کشته می شويم و يا تبعيد. و چون به قدرت می رسيم، در راه ديکته کردن مطلق خودمان، می جنگيم، به زندان می افکنيم، می کشيم و تبعيد می کنيم!......

(مطلق فقط خدا است!).

(بنشين سرجات! شلوغش نکن!).

در يک جامعه، جلوی آزادی بيان نه تنها گروه های سياسی ، فکری ، عقيدتی، بلکه حتی اگر جلوی آزادی بيان يک فرد گرفته شود، راندمان کل جامعه، به اندازه ی غيبت همان يک فکر، ناقص است و.....

(کامل فقط خدا است!).

(گفتم بشين سر جات!).

اولی، سر جايش نمی نشيند.

دومی، می رود که او را سر جايش بنشاند.

سومی جلوی دومی را می گيرد.

چهارمی، از پشت می کوبد توی سر اولی.

پنجمی فرياد می کشد آخخخخخخخخ!

ششمی می خورد زمين.

هفتمی، ازهشتمی می پرسد که قضيه چيست.

هشتمی جواب می دهد که نمی داند:

ازمسلمانمان گرفته تا کافرمان. از روستائی مان گرفته تا شهری مان. از بی سوادمان تا باسواد و تحصيل کرده و خارج رفته مان، ديکتاتورهای کوچکی بوديم که در حد توانائی مان، در جائی از آن سلسله مراتب هرم مطلق گرای دوهزارو پانصد ساله مان قرار گرفته بوديم.....

(بهاران خجسته باد!).

(آره! خجسته بود، اگر جمهوری اسلامی می گذاشت...).

(جمهوری را، به اسلام چسباندند!).

(بندازش بيرون!).

(نه آقا! بندازش بيرون يعنی چه؟! مگر شما طرفدار آزادی بيان نيستی؟! بگذار حرفشو بزنه!).

(حرف من اينه که خدا....).

(کدام خدا؟!).

(يعنی چه کدام خدا؟! خدای قرآن!).

(کدام قرآن؟!).

(قرآن خدا! ....... چرا می خندی؟!).

(چون گرده!).

(چی گرده؟!).

( بحثتان گرده. به جائی نمی رسيد. از قرآن خدا می رسی به خدای قرآن. از خدای قرآن، می رسی به قرآن خدا. خب، گرده ديگه!).

( گرد خودت هستی. مشنگ!).

(چی گفتی؟!).

(گفتم مشنگ!).

(مواظب باش! اسلحه داره).

( خب! ماهم داريم).

(بابا کوتاه بياين! توی اين اوضاع و احوالاتی که از همه طرف ......).

( آخه، ازسر شب، همه را منتر خودش کرده. هی وسط سخنرانی اين بابا، بلند می شه و پای خدا و قرآن و اسلامو به ميون می کشه. اين آقا داره راجع به آزادی حرف می زنه. ميگه مردم بايد آزاد باشند که حرف دلشونو بزنند. مگه حرف بدی زده؟!).
پچ پچ و

پچ پچ و

پچ پچ.

(حل شد. صلوات بفرستيد!).

(اللهم صل علی محمد و آل محمد).

( برادر به سخنرانی تان ادامه دهيد. بفرمائيد!).

ملاک من برای ارزش گذاری بر يک گروه سياسی، اين است که چقدر معتقد به آزادی بيان است. از ديد من، آزادی بيان، اس و اساس همه ی چيزهای ديگر است. بگذاريد آزادی بيان، مطلق باشد تا از شر مطلق کردن های خودمان راحت شويم. و اگر نه، با هر ادعايی که به ميدان بيائيم، آجرهای زندانی را در ذهن خودمان می سازيم و روی هم می گذاريم تا باز در ايران فردا، آن زندان را در واقعيت بناکنيم و باز مخالفان خودمان را زندانی کنيم و.......

(اعدام بايد گردند!).

(زندانی سياسی، آزاد بايد گردد!).

( حزب، فقط حزب علی. رهبر، فقط سيد علی).

(توپ و تانک و مسلسل، ديگر اثر ندارد!).

جمعيت سالن، چند پاره می شود.

صندلی هائی بلند می شوند.

صندلی هائی، پرتاب می شوند.

صندلی هائی، فرود می آيند.

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

جنگ مغلوبه می شود.

در همين لحظه، در سالن باز می شود و عده ای با مسلسل هاشان، به درون يورش می برند و صدای رگبار مسلسل هائی که به سوی سقف شليک می شوند، همه را وحشت زده به زير صندلی ها می کشاند و يا روی زمين دراز می کند. پس از سکوتی سنگين و طولانی که به اندازه هزار سال طول می کشد، يکی از مسلسل به دست ها، به روی صحنه می پرد و رو به جمعيت فرياد می زند: ( به دستوررهبر و برای نجات اسلام و ايران، همه زندانيان سياسی و عقيدتی آزاد می شوند و از اين لحظه به بعد، زندان ها، جای کسانی خواهد بود که متجاوز به حقوق مردم شناخته شوند و يا مانع آزادی بيان انديشه ديگران شده باشند!).

کسی، با ترس، خودش را از پشت صندلی ای بالا می کشد و با صدای لرزان می گويد: ( منظورتان از رهبری که می فرمائيد، کدام رهبر است؟!).

(حضرت آيت الله خامنه ای).

Tuesday, December 18, 2007

"از ظهورانقلاب تا طلوع خورشيد"

به انتظار طلوع خورشيد نشسته بود و داشت، روزنامه ای، ازروزنامه های وطن را ورق می زد که ناگهان، نگاهش به کلماتی بر خورد کرد که داشتند از کابوسی سخن می گفتند که انگار او، چند لحظه پيش، آن را در واقعيت، تجربه کرده بود:

(....... و با هوشياری کامل و به حول و قوه ی انقلاب، آن توطئه ی شوم نقش بر آب شده است. ضبط صوتی که در کيف انقلاب بوده است، اطلاعاتی را ضبط کرده است که بر اساس آن اطلاعات ضبط شده، اسم يکی از آن توطئه گران ، جيمزباند بوده است و کليد رمز عمليات هم، " اسب وحشی " است که همزمان با شليک چند گلوله.........).

روزنامه را به گوشه ای نهاد و استکان چای را به سمت خود کشاند و شيهه کشيد:

آی اسب ها!

اسب های وحشی!

برخيزيد!

بر جهيد!

پرواز کنيد!

روزی که به محل کارش بازگشت ، انقلاب در برابرش ايستاد و گفت:

- کجا بودی؟!

لگد بر گرده ی سبش کوباند که از جای بر جهد، اما بر نجهيد و پای بر زمين کوبانده و شيهه کشيد و از جای سم هايش، غباری برخاست وهمه چيز را در خود فرو برد:

- لعنتی! حرکت کن!

اسب، چون حرکت کرد، به زانو در آمد و بعد هم خسبيد و رگه ای خون از دهانش بيرون خزيد، رو به دريا و....انقلاب، همچون اژدهائی هزارسر، قد راست کرد و دود و آتش و باران خاکستر بود که از آسمان فرو باريد. خواسته بود که بازهم شيهه بکشد!:

- شيهه کشيده بود يا نه؟!

- نمی دانست!

غبارکه پس نشست، اسب ناپديد شد. دريا خشکيد و حالا، کويری بود گسترده در رو به رويش و انقلاب که نام خدا را روی بازوی چپش خالکوبی کرده بود. از انتهای کوير، از درون چهار چوب دری که در هوا معلق مانده بود، فرياد زد:

- حرف بزن!

دسته ی صندلی را محکم چسبد و تلاش کرد که خودش را از درون کابوسی که او را احاطه کرده بود، بيرون بکشد:

- کابوس بود يا واقعيت؟!

- نمی دانست!

انقلاب، به او نزديک شد و از ميان دودی که از دهان و شعله ای که از چشم هايش بيرون می زد، به او خيره شد و گفت:

- بالاخره، با ما می آئی يا نه؟!

حتما ، در جواب او، لبخند زده بود. چون، انقلاب گفته بود:

- به چه پوزخند می زنی؟! به انقلاب؟!

اسبش تکان خورد. سر و گوشی لرزاند و دست هايش را بلند کرد و روی دو تا پاهايش ايستاد. تا به حال، در چنين مواردی، سرش را پائين انداخته بود و سکوت کرده بود و يا باز هم لبخند زده بود و اگر هم حرفی زده بود، حرفی بود به احتيا ط:

- به دروغ؟!

- نمی دانست!

و چون دروغ گفته بود، در خلوت خودش، ديده بود که از جايگاه هر واژه ای که از روحش بر خاسته است، زخمی عميق دهان گشوده است. ديگر نمی توانست دروغ بگويد. کارد به استخوانش رسيده بود. شيهه کشيد. خون از دو سوراخ بينی اش بيرون زد. انقلاب فرياد کشيد:

- خون! خون! خون!

- کدام خون؟!

- خونی که از دماغت بيرون می آيد!

انگشتان دست هايش را کاسه کرد و گرفت جلوی صورتش. انقلاب با تحکم گفت:

- مواظب باش روی زمين نريزد!

مواظب بود، اما چند قطره ريخت روی زمين. با سرعت، خودش را رساند به دستشوئی و سرش را گرفت زير آب و درهمان حال صدای انقلاب را می شنيد که دارد فرياد می کشد:

- شاه غلام!...... شاه غلام!........ شلنگ!.... شلنگ!

شاه غلام، بعد از انقلاب، ظاهرا، به سرش زده بود و هر لکه ی قرمز رنگی را که روی زمين می ديد، با شلنگ آب می افتاد به جانش و می گفت:

- خون ضد انقلاب است. بايد کر ببندم!

بعد از انقلاب که به اداره آمده بود، گفته بود که از اين پس نبايد او را شاه غلام صدا بزنند. چون، اسم واقعی اش، شاه غلام نيست. شاه غلام، اسمی بوده است که شاه ، به زور، روی او گذاشته بوده است و او هم از ترس آنکه مبادا شکم زن و بچه هايش گرسنه بماند، اعتراض نکرده است. و گرنه، اسم او، غلام علی است. بعد هم، فرياد زده بود " صلوات! ". و همه صلوات فرستاده بودند و از آن زمان به بعد، "شاه غلام " ، شده بود " غلامعلی".

وقتی، رئيس اداره را، به دادگاه کشانده بودند، غلامعلی را به عنوان شاهد، احضار کرده بودند. صحبت های غلامعلی در دادگاه، نه تنها خود رئيس داگاه را به خنده انداخته بود، بلکه بعد ها، تا مدتی ورد زبان همه ی کارمندان اداره شده بود که برای همديگر تعريف می کردند و می خنديدند. غلامعلی در دادگاه گفته بود:

( .......، بعله! اين آقای رئيس، صبح و شب، مجبورم می کرد که دندان هايم را مسواک بزنم. ريشم را بتراشم. اودکلن فلان و بهمان بزنم. کراوات بزنم. در دانشگاه هم، افرادی مثل همين آقای رئيس بودند که نمی گذاشتند دخترهای مسلمانی امثال دخترهای من، حجاب اسلامی داشته باشند. در همان دانشگاه بود که يکی از پسرهايم را مجبور کرده بودند که کمونيست بشود و بعد هم برود و توی تظاهرات شرکت کند و شيشه ی اتوبوس های شرکت واحد را بشکند و به زندان بيفتد و و بعد هم ........).

خون، بند آمده بود. دست و صورتش را شست و از دستشوئی بيرون زد. راهرو شلوغ بود. کارمندها از اتاق هايشان بيرون آمده بودند. در ميان آنها، غلامعلی را ديد که شلنگ را بر گردن انقلاب انداخته است و به دنبال خودش می کشاند و فرياد می زند:

- هی بهش می گم که به من نگو شاه غلام! هی می گه شاه غلام! هی می گه شاه غلام!

چشم از غلامعلی بر گرفت و به راهرو نگاه کرد. راهرو، پر شده بود از اسب. روی پاهايش ايستاد و شيهه کشيد:

آی اسب ها!

برخيزيد!

بر جهيد!

پرواز کنيد!

غلامعلی ، با مشت پتک شده اش، به سوی او يورش برد. پتک بالا رفت و فرود آمد:

- چرا می زنی نامرد!

- خفه شو!

راهرو، پر از شيهه اسبانی شد که روی پاهايشان ايستاده بودند و با دست هايشان، آبی آسمان را، می خراشاندند و از جای هر خراش، برقی می جهيد و رعدی می غريد و باران....

- باران خون؟!

- نمی دانست!

اما، می دانست که جسد خون آلودش را تحويل کميته داده بودند و چون به غير ازسوابق دوستی اش با انقلاب، مدرکی که دال بر ضد انقلابی بودنش باشد، پيدا نکرده بودند، فقط از اداره اخراجش کرده بودند و چند سالی هم در زندان نگهش داشته بودند تا وقتی بيرون می آيد، از ديگران بشنود که غلامعلی، تا پست معاونت اداره هم بالا رفته است و همين روزها است که رئيس بشود.

حالا، سال ها از آن روزها می گذشت و داشت در خيابانی، قدم می زد و به چونی و چرائی دوستی اش با انقلاب می انديشد که ناگهان، غلامعلی از رو به رو پيدايش شد و او را بغل کرد و پس از ماچ و بوسه کردن های فراوان، گفت:

- بالاخره، گيرت آوردم!

لال و گيج و منگ، به غلامعلی خيره ماند. غلامعلی غش غش خندديد و گفت:

- بالاخره منو شناختی؟!

خودش را پس کشيد و گفت:

- خير.

- حسابی ترسيدی!

- از چه؟!

- از شلنگ! همان شلنگی که انداخته بودم دور گردنش و می کشاندمش به طرف مستراح! يادت آمد؟!

- دور گردن چه کسی؟!

- دور گردن انقلاب! يادت آمد؟!

هنوز هم باورش نمی شد که اين، همان غلامعلی است که حالا عينک زره بينی ای بر چشم دارد؛ با صورتی دو تيغه تراشيده شده و کراواتی بر گردن و کيف سامسونتی در يک دست و در دست ديگرش ، تکه ای کاغذ که آدرسی روی آن نوشته شده است و دارد به او می گويد:

- خوب! چکار می کنی؟! اوضاع و احوالت چطوره؟! خوش می گذره؟! شنيده ام که يارو هم، زده است به چاک. اسمش چی بود؟!

- اسم چه کسی؟!

- انقلاب! همان که شلنگ را انداخته بودم به گردنش؟! .... حافظه ام پاک بهم ريخته..... آها!..... بعله... انقلاب!... آن روز که شلنگ را انداخته بودم به گردنش و.....

بی اراده به راه می افتاد و گفت:

- مثل اينکه اشتباهی گرفته ايد. من شما را نمی شناسم آقا!

غلامعلی غش غش خندديد و همانطور که شانه به شانه ی او می آمد، گفت:

- خوشم مياد! از همون اول هم، آدم تو داری بودی. انقلاب هم که ظاهرا از خود ما بود، بعدا معلوم شد که اين بی همه کس، جاسوس چهارجانبه بوده. رفته پشت سر من گفته که فلانی، راستی راستی حزب اللهی شده بود! خوب، معلومه که شده بودم. بايد هم حزب الهی می شديم. اگر نمی شدم، از کجا می تونستم به وقتش، با يک پاتک حسابی، جلوی تک دشمن را بگيرم! ها؟! نمونه اش، همين خود تو. تو رو چه کسی لو داده بود؟! همون انقلاب خائن! اون روز که توی اداره به سرت زده بود و داشتی شعار می دادی و برای خودت اشعار انقلابی می خوندی، اولين کسی که پريد جلو و با مشت کوبيد توی دهانت، من بودم. اون روز خيلی از دست من عصبانی شده بودی و اگه قدرتشو داشتی، همونجا دستور می دادی که تکه و پاره ام کنند. حق هم داشتی. چون، ظاهر قضيه نشون می داد که من حزب اللهی هستم. ولی حقيقتش چيز ديگه ای بود. حقيقتت اين بود که من اونروز، اون تودهنی رو برای رد گم کردن به تو زدم تا بعدا، بتونم جلوی بچه های کميته از تو دفاع کنم. و دفاع هم کردم و سر و ته قضيه رو با اخراج کردنت و همون چند سال زندون، هم آوردم و گرنه، حکمت اعدام بود و ........

بالاجبار، راهش را از مسيری که بايد برود، منحرف کرد و وارد کوچه ای شد. وقتی ديد که غلامعلی، هنوزدارد به دنبال او می آيد، ايستاد و گفت:

- لطفا مزاحم نشويد آقا! برويد دنبال کارتان. و گرنه، پليس را خبر می کنم!

غلامعلی، بازهم غش غش خنديد و نگاهی به کاغذ دستش و نگاهی به پلاک خانه ی پشت سر او انداخت و گفت:

- بی مزه! با اين نقش بازی کردنت، ديگه شورشو در آوردی! توی جلسه ی امروز، به تو ثابت خواهم کرد که در اين چند سال، چه کسی انقلابی بوده و چه کسی ضد انقلاب......خوب!...... رسيديم..... همين جا است. زنگ در را می زنی يا من بزنم؟!

- جلسه! کدام جلسه؟!

- برو کنار جناب جيمزباند! خودم زنگ می زنم!

غلامعلی، جيمزباند را کنارزد و انگشتش را روی زنگ در خانه گذاشت و شروع کرد به فشاردادن که.......در همان لحظه، انقلاب، با کيف سامسونتی در دست، از خيابان وارد کوچه شد و به طرف آنها آمد و تا چشم غلامعلی به انقلاب افتاد، اول يکه خورد، اما فورا، خودش را جمع و جور کرد و دويد به سوی انقلاب و او را محکم در آغوش گرفت و پس از چند تا ماچ و بوسه کردن های آبدار، گفت:

- واقعا که حلال زاده ای انقلاب! همين حالا با اين جيمزباند، ذکر خيرت بود که يک دفعه پيدات شد. اين جناب جيمزباند، داشت سراغ تو رو از من می گرفت. گفتم که هر جا باشه، الان پيداش می شه که يکدفعه، پيدات شد!

انقلاب، از غلامعلی گذشت و به سوی جيمزباند رفت و با پوزخند گفت:

- اه! تو هم که اينجائی اسب وحشی!

در همان لحظه، در خانه باز شد و کسی از آن بيرون پريد. جيمزباند، باورش نمی شد که آن کسی که از خانه بيرون پريده است، همان رئيس پيش از انقلاب اداره شان باشد. وقتی رئيس پيش از انقلاب به سوی او آمد و مطمئن شد که خود او است، پيش از آنکه به او برسد، ازجايش کنده شد و شيهه کشان، از کوچه بيرون زد. صدای شليک گلوله ای آمد! وارد خيابان شد. صدای شليک گلوله ای آمد! تا انتهای خيابان پيش رفت. صدای شليک گلوله ای آمد! از ديوار رو به رو، بالا جهيد و پرواز کنان خودش را رساند به استکان چائی. چند حبه قند، درون استکان انداخت و در همان حال که آن را، هم می زد، به ساعتش نگاه کرد و ديد که هنوز، چند دقيقه ای به طلوع خورشيد مانده است!

Saturday, November 10, 2007

علم و هنر و دين، به گوهر، نمی توانند دروغ بگويند

سه تفنگدار شارلاتان

" هنربند – ماعر- نبی سنده"

"هنربند"ی گرسنه و يکی از هم ولايتی های او، که اوهم خيلی گرسنه، و..... بعدها، هر کدام برای خودشان نبی سنده و هنربندهای خيلی سير و ثروتمندی شده بودند، درخاطراتشان نوشته اند که:

(...... يکبار، در حين انجام مأموريتی – البته محض وجود گرسنگان!- که از روستايشان به تهران آمده بودند، قرارشان را در يک پيتزافروشی بالای شهر گذاشته بودند- البته برای رد گم کردن ولی به هر حال، بايد پيتزا را می خوردند!- و.......چون شروع به خوردن پيتزا می کنند، جناب هنربند، پيتزا را، مثل نان لواش و سنگگ و بربری، لوله می کند و می برد به طرف دهانش که........ نبی سنده، خنده اش می گيرد ازآن حرکات و رو به هنربند می کند و می گويد:" ای بدبخت! حالا بازهم بگو که دهاتی نيستی!" و..... اما، از زيبائی و يا زشتی روزگار، گارسنی که کنار ميز ايستاده بوده است و از هم ولايتی های خود آنها هم بوده است، می رود جلو و قاشق را از دست نبی سنده می گيرد و کاردی به دست راست و چنگالی به دست چپ او می دهد و می گويد: " ای هم ولايتی! خود تو که از او، دهاتی تری! آخر کجا ديده ای دیده ای که کسی با قاشق بخورد پيتزارا؟!").

اما، آن هنربند و آن نبی سنده، در خاطراتشان، ننوشته اند که:

(.......در آن لحظه ی تاريخی، از آخرين جمله ی هم ولايتی شان که گفته بود: " آخر کجا ديده ای که کسی با قاشق بخورد پيتزا را؟!"، بو برده بودند که انگار، همولايتی هم، ذوق " معر" دارد و اگر چندتا هندوانه ی ماعرانه، زير بغلش بگذارند و ماعرش بنامند و به آن وسيله، او را به عنوان ماعری بزرگ، در" کانون نويسندگانی" که قرار است در آينده تشکيل شود، بچپانندش و به آن وسيله برای روز مبادا، هم از طريق او در "کانون نويسندگان" نفوذ کنند و در ضمن، هروقت هم که به تهران می آيند، ازرستورانش، در راه سيرکردن شکم و از خانه اش، هم برای پاتوق، سوء استفاده و....... اما، بايد که او را، در همان اولين قدم، به تعهدی که در قبال شکم ماعران و هنربندان و نبی سند گان پيش از خودش دارد، متعهد کنند- حق آب و گل؟!- و با اين هدف است که نبی سنده، فورن، ازلای آستر کتش، جزوه ی " مرگ بر سيران!" را بيرون می کشد و آن را لوله می کند و به همراه چشمکی، يعنی که نوشته ای است بسيار مهم، محرمانه و فوق فوق سری،فرومی برد درون جيب هم ولايتی و...... هم ولايتی شان هم که در شهريگری، چند تا پيراهن بيشتراز آنها پاره کرده بوده است و از همان لحظه ورودشان به رستوران، برايشان نقشه ها کشيده بوده است- چه نقشه ای؟!-، در يک چشم بر هم زدن، غيبش می زند و پس از چند دقيقه، با دو عدد پيتزای پهن و کلفت ديگر، باز می آيد و پيتزاها را می گذارد روی ميز و می گويد : "مرگ بر امپرياليزم مفت خور! مجانی باد پيتزا در جهان! بخوريد. گور پدر صاحب رستوران!).

هنربند و نبی سنده که اشتهايشان به دليل تاثير موفقيت آميزی که روی هم ولايتی شان- ماعر آينده؟! - گذاشته اند، به شدت تحريک شده است، پس از تشکری اربابانه، از نوکر آينده شان، شروع به بلعيدن پيتزا می کنند و رئيس آينده ی آنها هم،- نقشه افشاءشد!-، برای آنکه آنها را بيشتر به سوی دام بکشاند، می ايستد بالای سرشان وشروع می کند به خواندن معری که چند وقت پيش، بر ضد بقال و قصاب و نانوای سرمايه دار محله ی خودشان، سروده بود است که ..... به ناگهان........ در ورودی رستوران....... به شدت باز می شود و چند نفر، با عينک های آفتابی، دوان دوان دوان وارد می شوند و........ چند هفته بعد از آن روز، درخبرنامه ی داخلی تشکيلات می نويسند که: (..... سه تن از هم رزمان نويسنده و هنرمند و شاعر مان، درون قهوه خانه ای در جنوب تهران، پس از مقاومت تا سر حد جان، سرانجام به اسارت نيروهای دشمن در می آيند و........)، اماچند ماه بعد از اعلام آن خبر، معلوم می شود که آن سه انسان" شاعر، نويسنده، هنرمند" قهرمان ، هيچ ربطی به اين سه تفنگدار" ماعر، نبی سنده و هنربند" دستگير شده در پيتزافروشی شمال تهران نداشته اند! اگرچه، آن سه حيوان موذی شارلاتان، پس از آزادی از زندان و رفتن به روستايشان، با سوء استفاده از آبروی آن سه " هنرمند، نويسنده و شاعر" انسان، در ميان روستائيان به شهرت و نان و آبی رسيده بودند و منعکس کردن حقيفت امر، در خبرنامه های تشکيلات، حکم تف سر بالائی را داشت برای همه ی تشکل های مدافع حقوق گرسنگان، ولی تشکيلات، بالاخره، بايد کشف می کرد که گرفته شدن همزمان و کشته شدن آن سه " شاعر، نويسنده، هنرمند" انسان، چه ربطی به اين سه حيوان بی شرف شارلاتان داشته است که بنا بر ادعای خودشان، در همه جا، پا به پای آن شهيدان، بوده اند، ولی سر بزنگاه، بنا به شانس و تصادف هائی، جان سالم به در برده اند، در حالی که به قول خودشان، کمتر از آن شهيدان، برای " سيران"، خطرناک نبوده اند! شارلاتان هائی که در همه ی آن سال ها، تحت نام دفاع از حقوق گرسنگان، تنها مشغول به سير کردن شکم گرسنه ی خودشان و پرکردن جيب خالی خودشان و دزديدن مقام و فرصت ها، برای رسيدن به شهرت ماعری و نبی سندگی و هنربندی خودشان بوده اند

و حالا که پس از سال ها، گرسنگان وطن، شعر "در ستايش نان" آن سه شهيد را، در روستا، در شهر، در مزرعه، در کارخانه، در کوچه، در خيابان، در مدرسه، در مسجد، در بازار و.......، بيخ گوش همديگر زمزمه می کنند و دارند آماده می شوند برای آن تکان و زلزله و.....انفجار، حالا، آن سه تفنگدار" نبی سنده و هنربند و ماعر" شارلاتان به اتفاق نوچه هاشان، پراکنده شده در ايستگاه های اينترنتی داخل و خارج ايران و دارند تلاش می کنند که بزنند زير همه چيز و بگويند که اصلن چنان " نويسنده، شاعر و هنرمند"ی وجود نداشته اند، بلکه آن دستگير شدگان درون قهوه خانه ای در تهران، خود همين ها هستند که پس از دستگيری و شکنجه شدن های شبانه روزی فراوان، چون "سيران" موفق به بازکردن صندوقچه ی رمز و راز دل آنها نشده اند، تصميم به اعدامشان گرفته اند و سرانجام، يک روز، پيش از سپيده ی صبح و پس از آنکه سه نفری شان به کمک همديگر، آخرين شعرشان را که همين شعر " در ستايش نان" باشد، سروده اند، گذاشته اندشان جلوی ديواروبسته اندشان به رگبار. و چون، هر گلوله تا از دهانه ی تفنگ خارج شود و بر جان گرسنه ی آنها بنشيند، شعری می شده است در ستايش نان، پس " سيران"، از ترس آنکه مبادا فرياد نان و نان گفتن گلوله ها، برسد به گوش گرسنگان جهان و بشوراند آنها را، با هزاران سر نيزه، به جانشان افتاده اند و پاره پاره شان کرده اند و هر پاره ذره را، "تبعيد" کرده اند به جائی ازجهان که حالا، پس از سال ها، آن ذرات پراکنده ی تن و جان، همديگر را، دوباره، پيداکرده اند در اين سو وآن سوی جهان ومتحد شده اند و شده اند همين سه " نبی سنده، ماعر و هنربند"شارلاتان و........ نوچه هاشان، در خارج و داخل ايران!

و اين داستان را- که صد در صد هم، واقعيت ندارد!- دوستی برای راوی تعريف کرده است که از قضای روزگار، از يک طرف، معلم روستای همان سه تفنگدار شارلاتان و ازطرفی هم، از همرزمان آن سه شهيد، و نيز، زندانی سياسی پيش از انقلاب و بعد از انقلاب هم بوده است و راوی اين ماجرا، او را از دوران دانشگاه می شناختته است و در سر راه بازگشتنش به ايران، شبی را ميهمان رواوی بوده است و در آن شب، برای راوی تعريف کرده است چگونه اين "نبی سنده، ماعر و هنربند" شارلاتان، در قبل از انقلاب، از ضعف تشکيلات وبی سوادی مردم روستاشان، سوء استفاده ها می کرده اند و با نشان دادن "عکس تهران"، به جای " خود تهران" ، سود های فراوانی می برده اند واکنون هم همان " هنربند، ماعر و نبی سنده"ها، در خارج از کشور، دارند از ضعف تشکل های سياسی اپوزسيون ونا آشنائی خارجی ها و بیسوادی اغلب ايرانی های خارج از کشور، نسبت به ايران واسلام، سوء استفاده می کنند و با نشاندادن "عکس ايران و اسلام" به جای " خود اسلام و ايران"، چه سود هائی که نمی برند! و ...... من راوی از او پرسيدم که به نظر تو، چاره ی کار در چيست؟!

او گفت : ( شهری شدن وخانه تکانی تاريخی ازجهان باوری قبيله ای، ايلی و روستائی، وغربی شدن ساختار تشکل های سياسی!).


Tuesday, October 9, 2007

" نوعی چپ. نوعی تقصير. نوعی تفسير"

انقلاب، پيروز شده بود و او ، چند روز مانده به عيد نوروز، پس از سالها، دوری از وطن، مسافر يکی از هواپيماهائی بود که به سوی ايران می‌آمد. وقتی که داشت وسائلش را تحويل قسمت بار می‌داد، دونفر که بعدا، معلوم شد از مسافران همان هواپيما هستند، به او نزديک شدند و يکی از آنها، جلوتر آمد و به ساک کوچکی که او بر شانه‌اش داشت، اشاره کرد و گفت:
- مثل اينکه، بار زيادی نداری؟
- نخير. فقط همين ساک!
مسافر گفت:
- ولی، حتما می‌دونی که کم کمش، سی کيلوئی می‌تونی مجانی......
- بلی. اطلاع دارم. ولی سی کيلو نيست. بيست کيلو است!
مسافر دومی، قدمی‌به جلو گذاشت و گفت:
- حالا، بيست کيلو يا سی کيلو. فرقی نمی‌کنه. قضيه اينه که بار ما، خيلی زياده. اگر ميشه، اين کارتن را بذار به حساب بارهای خودت.
او اخم کرد و گفت:
- می‌بخشيد! ولی من شما را نمی‌شناسم!
مسافر اولی خنديد و گفت:
- چقدر لفظ و قلم حرف می‌زنی رفيق! نترس! به همون سبيل استالينيت قسم که توش پر از کتابه.
او هم خنديد و گفت:
- شما به هرکسی که سبيل داشته باشد، می‌گوئيد رفيق؟!
مسافر دومی‌گفـت:
- حق با شما است جناب! اين رفيق ما، کراوات گردنتو نديده. و گرنه، بهت نمی‌گفت رفيق!
- مگه رفقای شما، حق ندارند کراوات بزنند؟!
- حالا، جای بحث اين طور چيزها نيست! اصلا، رفيق و اين چيزها هم بکنار. بالاخره ، انقلاب شده و پرستوها، دارند به لونه‌شون بر می‌گردند. شما هم که بهت نمياد که ضد انقلاب باشی. خواهش ما اينه که، اگر ممکنه، اين کارتن کتابو بگذاری به حساب بارهای خودت. اونجا که رسيديم ازت می‌گيريم. ممکنه؟!
از نوع برخوردشان، خوشش نيامده بود، اما به دليل پرستو بودنشان، کارتن را گرفت و گذاشت به حساب بارهای خودش. وقتی خواست سوار هواپيما بشود، بحث شديدی بين ميهماندارها و چند نفر از مسافران درگرفت. مسافران، می‌خواستند بارهائی را که بايد قبلا تحويل قسمت بار می‌دادند، با خودشان به درون هواپيما بياورند. يکی از ميهماندارها گفت:
- بر خلاف مقررات است! امکان ندارد!
يکی از مسافران خنديد و گفت:
- آقاجان! انقلاب شده و شما هنوز هم داری از مقررات زمان شاه، حرف می‌زنی. بذار ببريم تو ديگه!
همه خنديدند و ميهماندار گفت:
- آخه خطرناک است! باعث سقوط هواپيما می‌شه!
يکی از مسافران خنديد و گفت:
- خيالت راهت باشه، هواپيمای انقلاب سقوط نمی‌کنه!
ميهماندار گفت:
- البته، اگر ضد انقلابی توش نباشه!
مسافر ديگری گفت:
- اولا، ضد انقلابی‌ها، تا حالا، يا از ايران، فرار کردن و يا دارند فرار می کنند! ثانيا، برای اينکه مطمئن بشی، همه با هم می‌گوييم، مرگ بر ضد انقلاب. هرکسی که نگفت، معلوم می‌شه که ضد انقلابيه و نباس سوار هواپيما بشه!
آنوقت، همه با هم فرياد زدند، مرگ بر ضد انقلاب و سرانجام، دعوا به نفع انقلاب پايان گرفت و بارهای اضافی، وارد هواپيمای انقلاب شد و يک ساعت بعد، به پرواز در آمد و اوج گرفت و پس از چند دقيقه که بلندگو اعلام کرد مسافران می‌توانند کمربندهای ايمنی شان را باز کنند، عده‌ی زيادی، صندلی‌هايشان را ترک کردند و هرکسی به سوی دوست و يا دوستانی رفت که در صندلی‌های ديگری نشسته بودند.
صندلی او کنار پنجره بود. درکنارش، جوانی نشسته بود و چشم به قرآنی دوخته بود که روی زانوهايش داشت و گهگاهی هم چيزهائی را روی کاغذ يادداشت می‌کرد. در آن طرف جوان قرآن خوان، پيرمردی نشسته بود، با عينکی ذره بينی برچشم و ته ريشی برصورت، که گاهی به او و گاهی به جوان قرآن خوان نگاه می‌کرد و آهی می‌کشيد و لبهايش باز می‌شدند که چيزی بگويد، اما نمی‌گفت. پس از چند دقيقه ای، از همانجا که نشسته بود، می‌توانست ببيند که در اين گوشه و آن گوشه‌ی هواپيما، عده‌ای دور هم جمع شده اند و مشغول بحث و گفتگو هستند. کم کم، صدای بحث کنندگان بالا گرفت و مسافران ديگر هم، از اين گوشه و آن گوشه‌ی هواپيما، از جاهايشان برخاستند و راه افتادند به سوی بحث کنندگان. جوان قرآن خوان هم، پس از چند دفعه که گوش تيز کرد و سرک کَشيد، عاقبت، دلش طاقت نياورد و پس از آنکه قرآنش را توی کيفش گذاشت، از جايش برخاست و رفت به سوی بحث کنندگان. جوان قرآن خوان که رفت، پير مرد، پس از کشيدن آهی بلند، رو به او کرد و گفت:
- آقا، عجب، شير تو شيری شده است!
- منظورتان چيست؟
- منظورم به همين بحث کننده‌ها است. اين جوانک هم رفت که به آنها بپيوندد و الان است که دعوا شروع شود!
- چه دعوائی؟
- اين جوانک، قبلا توی فرودگاه، با يکی از آقايان چپی‌ها ......
در همان لحظه، صدای جوان قرآن خوان آمد که داشت رو به بحث کنندگان فرياد می‌زد و می‌گفت:
- فقط اسلام! نه شرقی، نه غربی. فقط اسلام!
با بلند شدن صدای جوان قرآن خوان، ديگر گروه‌های بحث کننده‌ای که در اين گوشه و آن گوشه‌ی هواپيما پراکنده شده بودند، به سوی جوان قرآن خوان رفتند و جنگ مغلوبه شد که..... ناگهان، در کابين خلبان باز شد و شخصی که شايد خود خلبان بود و يا دستيار او، رو به آنها فرياد زد:
- هواپيما دارد سقوط می‌کند! يالله! متفرق شويد و هرکسی بنشيند سر جای خودش!
در يک چشم به هم زدن، همه شان دويدند به طرف صندلی‌هاشان و شروع کردن به بستن کمربندهای ايمنی! خلبان که متوجه وحشت زدگی مسافران شده بود، عصبانيت خودش را قورت داد و با صدای آرامی‌گفت:
- البته، اشکال فنی‌ای بوجود نيامده است. منظورم اين است که جمع شدن همه در يک طرف، باعث به هم خوردن تعادل هواپيما می‌شود و.......
يکی از مسافران، فرياد زد و گفت:
- خب! اينو می‌تونستی همون اول بگی! چرا مردمو می‌ترسونی. مريضی؟!
خلبان، قدمی ‌به سوی آن مسافر برداشت و گفت:
- مؤدب حرف بزن آقا پسر! بهت ياد ندادند که با بزرگتر از خودت.......
آقا پسر، از جايش برخاست و قدمی ‌به طرف خلبان برداشت و گفت:
- چيه، ساواکی! انقلاب شده، ناراحتی؟!
خلبان، دهانش بازشد که چيزی بگويد، اما نگفت و در آن لحظه، چند تا از مسافران از جايشان برخاستند و پسرک را، سر جای خودش نشاندند و خلبان را گفتگو کنان، بردند به طرف کابين و قضيه را فيصله دادند و جوان قرآن خوان هم، دو باره، قرآنش را از کيفش بيرون آورد و شروع کرد به مطالعه و گهگاهی هم سرش را بلند می‌کرد و اطرافش را از زير نظر می‌گذراند و با عصبانيت می‌گفت:
- بگذار به ايران برسيم! معلومتان می‌کنم. معلومتان می‌کنم!
لحظه‌ای بعد، از گوشه‌ای، صدای عده‌ای آمد که سرودی را می‌خواندند. با بلند شدن صدای آنها، از گوشه‌ای ديگر، صدای عده‌ی ديگری آمد که سرود ديگری را می‌خواندند و بعد صدای عده‌ی ديگری از گوشه‌ی ديگری و عده‌ی ديگری، از گوشه‌ی ديگر! سرودها، به زبان‌های ترکی و عربی و کردی و لری و بلوچی و..... فارسی بود. ميان مسافران، عده‌ای هم بودند که سرودی نمی‌خواندند. از جمله‌ی آنها، خود او بود و پيرمرد و جوان قرآن خوان.
جوان قرآن خوان، با اوج گرفتن سرودها، کوچک و کوچک تر شد و در صندلی‌اش فرو رفت و ناگهان، خودش را بالا کشيد و پس از آنکه نگاه تهديد آميزی به اطرافش انداخت رو به او کرد و گفت:
- به نظر شما، اين کار درست است؟!
- چه کاری؟
- همين سرود خواندن!
- خوب. چه اشکالی دارد؟ شما هم بخوانيد.
- اين سرودها، سرودهائی تجزيه طلبانه‌اند!
پيرمرد که از لرزش صدايش، معلوم می‌شد که حسابی کلافه شده است، رو به جوان قرآن خوان کرد و گفت:
- خوب. اينکه عصبانی شدن ندارد. ما هم می‌توانيم با هم، سرود "ای ايران، ای مرز پر گهر" را بخوانيم!
جوان قرآن خوان، پس از نگاه عاقل اندر سفيهی که به پيرمرد انداخت، نگاهش را برد به سوی صفحه‌ی قرآن و با خودش گفت:
- استغفرالله!
بعد هم، قرآنش را گذاشت توی کيفش و از جايش بلند شد و رفت به سمت جلو هواپيما. پيرمرد، رو به او کرد و گفت:
- مثل اينکه بهش برخورد که گفتم، سرود ايرانو بخونيم!
- نمی‌دانم. شايد.
- شايد هم رفت به سراغ خلبان بدبخت که بيايد و جلوی سرود خواندن‌ها را بگيرد!
او جواب نداد و پس از لحظه‌ای که به سکوت گذشت، پيرمرد، خودش را به سوی او کشاند و پچپچه وار گفت:
- بالاخره، اين جوانک عبوس را فراری داديم و حالا می‌توانيم، کمی‌ با هم درد دل کنيم. قيافه‌تان به نظرم آشنا می‌آيد. قبلا، کجا ممکن است که شما را زيارت کرده باشم. .... اجازه بفرمائيد که اول خودم را معرفی کنم. بنده، غربی هستم.
او هم گفت:
- بنده هم، شرقی هستم.
پيرمرد، در حالی که دستش را که برای دست دادن، پيش برده بود، پس کشيد، گفت:
- شوخی می‌فرمائيد؟!
- شوخی؟ برای چه شوخی؟!
- منظورم اين است که واقعا، فاميلتان شرقی است؟!
- مگر فاميل شما، واقعا غربی نيست؟!
- چرا. اگر بخواهيد پاسپورتم را هم حاضرم به شما نشان بدهم.
- لزومی ‌به نشان دادن پاسپورت نيست. قبول می‌کنم.
آقای غربی، پس از لحظه‌ای سکوت ، گفت:
- به نظر شما عجيب نيست؟!
- چه چيز عجيب نيست؟!
- اينکه فاميل شما شرقی است و فاميل من، غربی و تصادفا، در هواپيمای انقلاب، نشسته باشيم و اين جوانک هم با قرآنش، وسط ما نشسته باشد و .....
در اين لحظه، جوان قرآن خوان هم آمد و در جای خودش نشست و آقای غربی، به صحبتش ادامه داد و گفت:
- و حتما، فاميل ايشان هم بايد اسلامی‌باشد!
جوان قرآن خوان، به سوی پيرمرد برگشت و گفت:
- بلی. بنده، اسلامی ‌هستم. فرمايشی بود؟!
آقای غربی شروع کرد به خنديدن و آقای اسلامی، با چهره‌ای بر افروخته، گفت:
- اگر موضوع خنده داری است، بفرمائيد تا با هم بخنديم!
آقای غربی گفت:
- اميدوارم، سوء تفاهمی ‌نشود. منظور خنده ام، به شما نبود. خنده‌ی من به اين دليل بود که فاميل بنده، غربی است و فاميل ايشان هم، شرقی و شما هم که می‌فرمائيد، اسلامی ‌هستيد و وسط ما نشسته ايد و فرياد می‌زديد که نه شرقی و نه غربی، بلکه فقط اسلام؟!
آقای اسلامی ‌با پوزخندی برلب، رويش را از آقای غربی برگرداند و با خودش زمزمه کرد:
- اياک نعبد و اياک نستعين. اهدناالصراط المستقيم. صراط الذين أنعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم و لاالضالين!
سرانجام، هواپيما به ايران رسيد و در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست و حالا، آقای شرقی، به همراه صاحبان کارتن کتاب، در محل تحويل گرفتن بار، وسايل ديگرشان را تحويل گرفته بودند و منتظر رسيدن کارتن کتاب بودند. آقای شرقی، اطرافش را از نظر گذراند و ديد که جوان ريشوئی، با تفنگی در دست، پس از آنکه با آقای غربی، رو بوسی و چاق و سلامتی آبداری کرد، بارهای آقای غربی را روی چهار چرخه‌ای که با خودش آورده بود، گذاشت و بعد هم، آقای غربی، راه افتاد و جوان ريشو و چهارچرخه هم، به دنبال آقای غربی!
- کارتن کتاب هم آمد!
آقای شرقی، به سوی صدا برگشت و ديد که کارتن کتاب، دارد می‌آيد. صاحبان کارتن به جلو دويدند و يکی از آنها، طناب دور کارتن را گرفت و کشيد به طرف خودش که..... طناب، پاره شد و کتاب‌ها، پخش و پلا شدند، روی آن صفحه‌ی چرخان. آقای شرقی به قصد کمک به جمع کردن کتاب‌ها، خودش را به آنها رساند و ديد که پشت همه‌ی کتاب‌ها، مزين است به عکس‌های مارکس، انگلس، لنين، مائو و کاسترو، چگوارا و......... که در همان لحظه، به ناگهان، کسی از ميان جمعيت، فرياد زد که:
- مرگ بر کمونيست!
کسان ديگری هم آمدند و گروهی شدند و دور آقای شرقی و صاحبان کارتن را گرفتند و فرياد مرگ بر کمونيست و مرگ بر آمريکايشان، می‌رفت که سالن را از جا بکند که دو نفر، با ريش و تفنگ آمدند و پس از آنکه جمعيت مهاجم را کنار زدند، به سرعت برق، کتاب‌ها را جمع کردند و گذاشتند توی کارتن و طنابش را بستند و يکی از ريشوها، اول به اتيکت پشت کارتن نگاه کرد و بعد رو به آقای شرقی و دو نفر ديگر کرد و گفت:
- صاحب کارتن کدومتان هستيد؟!
صاحبان کارتن و آقای شرقی، به همديگر نگاه کردند و تا بيايند و تصميم بگيرند که چه بايد بگويند، ريشوی دومی‌گفت:
- روی اتيکت، نوشته.... " نوروزی"..... کدومتون نوروزی هستين؟!
آقای شرقی گفت:
- نوروزی، بنده هستم، ولی......
يکی از صاحبان کارتن، توی حرف نوروزی پريد و گفت:
- حقيقتش اينه که کتابها، مال اين آقا نيست. من و دوستم آنجا بوديم که يکی آمد و از اين آقا، خواهش کرد که اگه ممکنه.......
يکی از ريشوها، به سرعت، کارتن کتاب را گذاشت توی بغل آقای نوروزی و گفت:
- راه بيفتين! هر سه نفرتان!
آنها را بردند به اتاقی. وارد اتاق که شدند، يکی از ريشوها، روکرد به آقای نوروزی گفت:
- ممکنه پاسپورتتان را ببينم؟
نوروزی پاسپورتش را داد. ريشو پاسپورت را باز کرد و نگاهی به پاسپورت و نگاهی به صورت نوروزی انداخت، پاسپورت را به او برگرداند و گفت:
- اتيکت کارتن که به اسم شما است، ولی اين آقايان، می‌گويند که کارتن کتاب، متعلق به شخص ديگری بوده است که در مبدأ، از شما خواهش کرده است که........
يکی از صاحبان کارتن، به ميان حرف ريشو پريد و گفت:
ـ من، يک سؤال دارم!
ريشو گفت:
- بفرمائيد!
- مگر انقلاب نشده است؟!
- چرا. انقلاب شده است!
- مگر برای به پيروزی رساندن انقلاب، ديگران نقشی نداشته اند؟!
- کدام ديگران؟!
- مثلا، روشنفکران. مثلا، همين کمونيست‌ها؟! مگر اينها کشته نداده اند؟!
- چرا. کشته شده اند. فراوان. هم قبل از انقلاب و هم توی انقلاب.
- خب! حالا فرض بگيريم که اصلا، اين کتاب‌ها، مال خود همين آقای نوروزی باشد. اصلا، چرا مال ايشان. اصلا، فرض بگيريم که مال من و دوستم باشد. مگر اين کتاب‌ها، ترياک و مواد مخدر است که ما ميخواستيم قاچاقی وارد مملکت کنيم. مواد مخدر که نيستند، هيچی، بلکه ضد مخدر هم هستند. خب! اين کتاب‌ها، کتاب‌های همون کمونيست‌هائيه که ........
دو تا ريشو، به ناگهان زدند زير خنده و يکی از آنها گفت:
- خيلی خب، رفيق! برای ما نمی‌خواد بری روی منبر! چرا، اقلا نگذاشتيشون توی يه ساکی چيزی! اگه ما امشب اينجا نبوديم و به دادتون نرسيده بوديم، حسابتون با کرام الکاتبين بود!
در همان لحظه، در اتاق باز شد و يک ريشوی ديگر، تفنگ به دست وارد شد و تا چشمش به مجرمين افتاد، گفت:
- ای کمونيست‌های کثافت! آنقدر کتاب از شوروی وارد می‌کنين، بسه تون نشده که حالا از خارجه هم وارد می‌کنين؟!
يکی از رفقای ريشو، به جلو آمد و گفت:
- جوشی نشو حسين آقا! کتاب‌ها، مال اين برادرا نيست. اين برادرا، خودشون از اون مسلمونهای دو آتشه هستند. يه سوء تفاهمی ‌پيش اومده که داريم برطرفش می‌کنيم!
حسين آقا،‌هاج و واج آمد به طرف آنها و گفت:
- خلاصه، می‌بخشين برادرا! ما چاکر شما هم هستيم. آخه، ظاهرتون همچين زياد......
تلفن زنگ زد. برادر حسين، گوشی را برداشت و پس از لحظه‌ای که به تلفن گوش داد، به شخص آن سوی خط، گفت:
- اومدم!
بعد هم، در حالی که با عجله، گوشی تلفن را به يکی از برادران می‌داد، گفت:
- حاجی، با تو کار داره. مثل اينکه امشب ضد انقلاب حمله کرده. يک چمدون ديگه رو گرفتند!
برادر حسين، با عجله خارج شد. رفيق ريش داری که تلفن توی دستش بود، پس از آنکه دهنی تلفن را با دست ديگرش پوشاند، رو به رفيق ريش دار ديگر کرد و گفت:
- چرا اينجا واستادی خره؟! برو دنبالش! سعی کن يه جوری بفرستيش پی نخود سيا. چمدونو با صاحبش بيار اينجا. بدو!
رفيق ريش دار دوم، با عجله، خارج شد و رفيق ريش دار اول، به آنها چشمک زد و بعد هم، گوشی تلفن را برد جلو گوش خودش و گفت:
- سلام و عليکم حاجی آقا! ببخشيد که معطل شديد......نخير....... ما مخلص شمائيم.... بعله..... تا نمازو بخونم و ..... نه........خواهش می‌کنم..... خداحافظ!
رفيق ريش دار، با عجله، گوشی را گذاشت و رو به آنها کرد و گفت:
- اين حاجيه، داره مياد اينجا. از اون فالانژها است! بهتره که شما رو اينجا نبينه! تلفنن و آدرسی چيزی بگذاريد پيش من، خودم کتاب‌ها را بهتون می‌رسونم. زود! عجله کنيد که الان سر و کله‌اش پيدا می‌شه!
تا آقای نوروزی اراده کرد که بگويد، صاحب کتاب‌ها، اين آقايان هستند و بهتر است که آدرسشان را به شما بدهند، يکی از صاحبان کتابها، رو به رفيق ريش دار کرد و گفت:
- فکر می‌کنم که بهتر باشه که تو، اسم و تلفونتو به ما بدی، کتاب‌هارو که در بردی، ما خودمون ، باهات تماس می‌گيريم.
رفيق ريش دار، لحظه‌ای فکر کرد و گفت:
- اشکالی نداره. تلفن اينجا روبهتون ميدم. تلفن که زديد، بگيد با برادر اسلامی ‌کار داريم.
بعد هم، برادر اسلامی، با عجله، شماره‌ی تلفن آنجا را روی تکه‌ی کاغذی نوشت و داد به يکی از صاحبان کتاب‌ها و در را باز کرد و آنها هم، به سرعت از اتاق بيرون زدند.
توی راه رو، يکی از صاحبان کتاب‌ها، رو کرد به ديگری و گفت:
- چرا شماره‌ی تلفننتو بهش ندادی؟!
بهش اطمينان نداشتم. تا روزی که تلفن بزنم، وقت دارم که در باره‌اش تحقيق کنم!
- بابا جان! يارو از رفقا بود!
- کدوم رفقا؟! يه جوری ميگی از رفقا بود که انگار، يارو رو صد ساله که ميشناسيش!
بين دو رفيق، بحث در گرفت و صحبت از هويت رفقای داخل و خارج شد و هر کدام از آنها، برای اثبات نظر خودش، ديگری را ارجاع می‌داد به مباحثی که قبلا، بين خودشان، در خارج از کشور مطرح شده بود و آقای نوروزی، از آن بی خبر مانده بود. پيش از آنکه به محل تجمع استقبال کنندگان برسند، آقای نوروزی ايستاد و به رفقا گفت:
- بهتر است که ما همينجا از همديگر خداحافظی بکنيم. شماره‌ی تلفنم را به شما می‌دهم. اگر خودتان با آنها تماس گرفتيد و کتاب‌ها را به شما دادند که به هدفتان رسيده ايد و ديگر، به وسيله‌ای مثل من، احتياج نداريد و.....
يکی از رفقا گفت:
- داری متلک بارمان می‌کنی جناب! ما اگر می‌خواستيم تو را فدای خودمان کنيم، همونجا که کارتن پاره شد، فلنگو بسته بوديم. ولی ديدی که اينکارو نکرديم!
رفيق دوم گفت:
- تازه، ما از کجا می‌دونستيم که کارتن پاره ميشه؟!
آقای نوروزی گفت:
- به هرحال، اسم و آدرس من، روی کارتن هست و نشان می‌دهد که صاحب واقعی کارتن، من هستم. اگر به هر دليل نخواستيد با آنها تماس بگيريد و يا تماس گرفتيد و کارتن را به شما ندادند و يا دچار مشکل شديد، می‌توانيد به من تلفن بزنيد!
آقای نوروزی، شماره‌ی تلفنش را که روی کاغذی نوشته بود، به يکی از رفقا داد و وقتی آنها خواستند شماره‌ی تلفنشان را به او بدهند، نگرفت و گفت:
- اول بهتر است در باره‌ی من تحقيق کنيد. مطمئن که شديد، زنگ بزنيد!
سرانجام، از همديگر خداحافظی کردند و هرکدام رفتند به سوی آشنايانی که به استقبالشان آمده بودند. آشنايان آقای نوروزی، در راه رساندن او به خانه، شروع کردند به بحث در مورد انقلاب و تا به خانه برسند، دعوای اسلام و شرق و غرب شروع شد و در خانه هم، بحثشان تا ديروقت شب ادامه داشت و بعد هم، با دلخوری از همديگر جدا شدند و رفتند. آن سال، به دليل دعواهای انقلابی و ضد انقلابی‌ای که دامن خانواده و فاميل را گرفته بود، عيد نداشتند. مادر بزرگش که اسمش ايران بود و پس از رفتن به مکه، او را حاجيه ايران صدايش می‌کردند و ضمنا، شعرک‌هائی هم می‌سرود، وقتی از دعواهای فاميل و اوضاع و احوالات مملکت برايش تعريف می‌کردند، طبع شاعرانه‌اش گل می‌کرد و بر سينه می‌کوبيد و اشک می‌ريخت و می‌گفت:
يکی زنده، يکی مرده.
يکی برده، يکی باخته.
ايران، ذکر خدا گفته!


" سوسولا کشن؟! تو سوراخمشن!"

آقای نوروزی، بعد از پيروزی انقلاب ، با هدف خدمت به پا برهنه ها، به ايران بازگشته بود. اما، با ديدن اوضاع و احوالات جاری در مملکت، دل به شک شده بود و يکسالی را در شک و ترديد به سر برده بود تا آنکه يک هفته مانده به عيد نوروز، جلوی کتاب فروشی های دانشگاه قدم می زد که ناگهان، همهمه ای به گوشش رسيد. ايستاد و به اطرافش نگاه کرد و چشمش به جمعيتی افتاد که داشت از سوی ميدان انقلاب به سوی دانشگاه می آمد.

جمعيت، شعارگويان، آمد و آمد تا رسيد به او. مانده بود که چه بايد بکند. دچار احساسی شده بود، مثل احساس برق گرفتگی و ديگر چيزی نفهميد تا آنکه خودش را، درون دانشگاه ديد که ميان همان جمعيت ايستاده است و دارد با آنها، شعاری را فرياد می زند. شعار، اين بود: ( يک عده می گفتند: " سسلا کشن؟!"........ و عده ی ديگری، جواب می دادند : " تسوراخمشن!" ).

يکی دو دوری که توی دانشگاه گشت و شعار داد، به ناگهان، يکی از ميان جمعيت، انگشت اشاره اش را به سوی او نشانه گرفت و فرياد زد:

-مرگ بر کراوات! مرگ بر کراوات!

يکی ديگر، به سوی او يورش برد و فرياد زد:

- قيچی! قيچی! قيچی!

و بعد هم، شيئی سنگين، از پشت، خورد توی سرش و ديگر چيزی نفهميد تا ..... چشم که بازکرد، خودش را روی تخت بيمارستان ديد.

پس از يک هفته که از بيمارستان مرخص شد، تعطيلات نوروز بود و يک روز که عمويش " دکتر نوروزی " برای بازديد عيد به ديدن پدر او آمده بود، صحبت از چگونگی کتک خوردنش در دانشگاه به ميان آمد و دکتر نوروزی، غش غش خنديد و گفت:

- می دانی معنی شعار سسلا کشن؟! تسوراخمشن "، يعنی چه؟!

- نه.

- پس برای چه شعار می دادی؟!

- نمی دانم. شايد برای اين بود که در دوران انقلاب، در ايران نبودم و عقده ی تظاهرات داشتم!

دکتر نوروزی، سرش را پائين انداخت و متفکرانه گفت:

- عموجان، خود انقلاب هم، گشوده شدن يک عقده بود. مقصرش هم خود شاه بود.

- پس، شما هم بی تقصير نبوديد. چون، مشاور يکی از وزرای همان شاه بوديد! -

- بعله که بودم. از مشاورهم بالا تر بودم. پيش خودمان بماند. يک وقت هائی می شد که به تنهائی شرفياب می شدم. حتی، چندين دفعه، خودم راجع به همين عقده ی تظاهرات، به شاه گوشزد کردم. گفتم که مردم احتياج دارند که يک جوری عقده شان را خالی کنند. اصلا، خود تو بايد هرچند وقت، به مناسبت هائی، يک تظاهراتی بر ضد خودت راه بيندازی. مثلا، از يکی از فاميل هايت، يا يکی از کسانی که به او اعتماد داری، بخواهی که شروع کند به ساز مخالف زدن. خب، معلوم است که هرچه مخالف توی مملکت است، پشت سر مخالف شاه، جمع می شود. آن وقت خواهی ديد که منافعش از ضررش بيشتر است. اولا، می شود فهميد که چقدر مخالف داری و چه کسانی هستند و چه می خواهند و نرخشان چقدر است و از اينجور چيزها. ثانيا، عقده ی مخالفينت ، با شکستن چهارتا در و پنجره و آتش زدن چند تا ماشين و اتوبوس و کيوسک تلفن، خالی می شود. ثالثا، به خارجی ها نشان می دهی که در مملکت، آزادی هست. دموکراسی هست و از اينجور چيزها. ولی شاه گوش نمی کرد. به کسی اعتماد نداشت. می گفت که دم همشان به جائی وصل است. عاقبت چی شد؟! انقلاب!

- برای من عجيب است که چطور، بعد از انقلاب، مزاحمتان نشدند؟!

دکتر نوروزی، پوزخندی زد و گفت:

- مزاحم؟! مزاحم من؟! من خودم، يک پا انقلابی هستم جوون!

-انقلابی؟!

- آدم بايد سياست داشته باشد. سياست! اگر لازم بشود، آخوند هم می شوم! تو در بيست و هشت مرداد، هنوز به آن سن نرسيده بودی که بتوانی قضايا را درست تشخيص بدهی. اما، همين پدرت، خودش دستش توی کار بود. اوضاع که برگشت، پدرت خودش را کنار کشيد. بهش گفتم که با اين اطلاعاتی که تو داری، نه می کشنت و نه مياندازنت زندان. بلکه بر عکس، روی سرشان می گذارنت. قبول نکرد. گفت، خيانت است. نيامد. با ما نيامد و باخت. بعد از قضايای پانزده خرداد هم، بهش گفتم که يکی از تجار بازار، دارد پول جمع می کند که رساله ی خمينی را چاپ کند. بهش گفتم که دارم می روم که يک مبلغی به آن تاجر بدهم و تو هم برای روز مبادا، بيا و مبلغی بده. بازهم قبول نکرد و گفت که از سياست کنار کشيده است. دروغ می گفت. خمينی که هنوز توی پاريس بود، بهش گفتم که من دارم می روم پاريس. تو هم بيا. مخارجت با من. بازهم، گفت نه! گفتم باشد. روی همين نه ات واستا، تا علف زير پايت سبز شود. حالا هم همينطور، روی نه اش ايستاده است. نه جانم! آدم بايد سياست داشته باشد! اصلا، تو به من بگو که کدام دولتی در دنيا هست که از عيب و نقص، مبرا باشد. ها؟! خوب! هر دولتی هم که به سر کار بيايد، به آدم هائی مثل ما نياز دارد. بخصوص اينها. آخه، يک مشت آخوند که از مملکت داری سر رشته ای ندارند! دارند؟! پزشک و مهندس هستند؟! نه! متخصص کامپيوتر هستند؟! نه! خلبان هستند؟! نه! از امور اقتصادی، چيزی سرشان می شود؟! نه! از امور نظامی، چيزی سرشان می شود؟! نه! از امور امنيتی و اطلاعاتی، چيزی سرشان می شود؟! نه! بازهم می خواهی بشمارم؟! متخصص می خواهند جانم! متخصص!

- متخصص يا متدين؟!

دکتر نوروزی، غش غش خنديد و گفت:

- ای عموجان! چه دينی، چه کشکی! تظاهر است. تظاهر! همان کسی که خودش، آنجا، پشت ميز نشسته است و دم از تعهد و تدين می زند، می داند که دارد دروغ می گويد. خوب، اگر بگويد تخصص مهم است، آنوقت، بايد فورا، از جايش بلند شود و من و تو را، سر جای خودش بنشاند. می شود؟! نه. نمی شود. ولی، تو هم نبايد به رويش بياوری. می گويد تدين مهم است؟! خوب! تو هم بگو بعله! صد در صد! بر منکرش لعنت! به قول آن سوسن خواننده که می گفت: "بدون عشق نميشه زندگی کرد. سلام برعشق. سلام برعشق!". تو هم بگو: "بدون دين نمی شه زندگی کرد. سلام بردين. سلام بردين. ها؟!". بعدش خواهی ديد که در اتاق را می بندد و برايت بشکن که می زند هيچی، رقص هم می کند. مهم اين است که بعله را بگوئی و به عيب ايرادشان، کاری نداشته باشی، آنوقت، آنهاهم به عيب و ايرادهای تو، کاری ندارند و به قول آن ضرب المثلی که می گويد: " با ما باش، هرچه خواهی باش!"، می شوی از خودشان. ها؟! مگر در زمان شاه، غير از اين بود؟! بادمجان باد دارد. بلی قربان. بادمجان باد ندارد. بلی قربان!

و او، در حالی که صدايش از شدت عصبانيت، می لرزيد، گفت:

- آنوقت، همان بعله قربان گفتن ها بود که مملکت را به آن روز نشاند!

دکتر نوروزی، رو ترش کرد و تسبيحش را از اين دست به آن دستش داد و گفت:

- البته، بعله گفتن داريم تا بعله گفتن!........بعله...... بگذريم! ..........به قول آن شاعر که می گويد: " فلفل هندی سياه و خال مهرويان، سياه. هر دو جانسوزند، اما اين کجا و آن کجا؟!"، بعله!...... "هر گردوئی، گرد است، ولی هر گردی، گردو نيست!" .... بعله!.....غرض از اين صحبت ها، اين است که می خواهم بگويم که اينها، به آدم هائی مثل بنده و جنابعالی احتياج دارند. اگر می بينی که کاری به کار من نداشته اند و امروز، عوض اينکه بيائی سر قبرم و يا گوشه ی زندان افتاده باشم، نه تنها اينجا، جلوت، حی و حاضر نشسته ام، بلکه، خيلی کارها هم از دستم ساخته است! چرا؟! برای اينکه، اطلاعات دارم. اطلاعات جانم! اطلاعات! از بالا تا پائين. توی همه شان هم بوده ام. از دهاتی تا شهری. از چپ تا راست. حالا حرفم به تو است عموجان. با پدرت کار ندارم. تو هم که سال ها، توی خارج بوده ای. چند تا زبان بلد هستی. شنيده ام که توی خارج، در بانک اطلاعات بين المللی کار می کنی. اگر بخواهی اينجا بمانی، قول صد در صد ميدهم که بهت احتياج دارند. اصلا، خودم معرفی ات می کنم و.......

ناگهان، استفراغش گرفت؛ از حرف های عمويش بود يا از ضربه ای که توی دانشگاه به سرش خورده بود؟! به هر دليل که بود، از اتاق بيرون زد و خودش را به دستشوئی رساند. پدرش آمد و گفت:

- با اين بی شرف، دهن به دهن نشو! بحث نکن! در همه جا دست دارد. فردا، کار دستت می دهد!

و او که از خشم به خودش می پيچيد، با صدای خفه ای فرياد زد و گفت:

- به جهنم که کار دستم بدهد!

- خواهش می کنم باباجان داد نزن!

- من از آنهائی که توی دانشگاه، روی سرم ريختند و کتکم زدند، گله و شکايتی ندارم. آنها را می بخشم و به حساب نفهميدنشان می گذارم. چون، هنوز دوست و دشمنشان را نمی شناسند. ولی، آدمهای بی شرفی مثل اين را نمی توانم ببخشم. اين ها، دزدهای با چراغ هستند. حالا می بينيد! من تصميم خودم را گرفته ام. در ايران نمی مانم. بر می گردم خارج!

- خيلی خب! می خواهی برگردی، برگرد! ولی تا اينجا هستی مواظب رفتار و گفتارت باش. من از اين عمويت بيشتر می ترسم تا ازغريبه ها. بيا بنشين و دندون سر جگر بگذار تا گورش را گم کند و برود. و گرنه، ممکن است برايت پاپوش درست کند و ممنوع الخروجت کنند، و يا اگرهم نتواند، بعد از رفتنت، عقده هايش را سر ما خالی خواهد کرد!

بعد از بيرون آمدن از دستشوئی، بناچار رفت و جلوی در اتاق ايستاد و رو به عمويش کرد و گفت:

- می بخشيد! حالم خوش نيست. می ترسم که باز استفراغم بگيرد و نتوانم خودم را به دستشوئی برسانم و خدای نخواسته، بپاشد به سر و صورتتان! پس، اگر اجازه بفرمائيد، از همين فاصله، با شما خداحافظی کنم!

دکتر نوروزی، از بالای عينک به او خيره شد و گفت:

- اشکالی ندارد! اما، می خواستم معنای آن شعاری را که در دانشگاه می داده اند، برايت بگويم.

- بفرمائيد. از همين جا به فرمايشتان گوش می دهم!

- بعله! شعار اين بوده است که " سسلا کوشن؟! تو سوراخموشن!". يعنی : "سوسول ها، کجا هستند؟! توی سوراخ موش هستند!". منظورشان به آدم هائی مثل خود تو بوده است و تو هم با آن کراوات گردنت، رفته ای وسطشان وبا آنها، هم صدا شده ای؟!

- بلی. عرض کردم که نمی دانستم!

- مسئله همين است عموجان! مسئله همين فهميدن زبان اينها است که نه تو می فهمی و نه همين پدرت. حالا، من به پدرت کاری ندارم. چون اصلاح بشو نيست. اما، تو هنوز جوان هستی. به نصيحت من گوش کن. بايد از اين حالت سوسولی ات بيرون بيائی. اگر بخواهی با اينها کار کنی، بايد آن کراوات را از گردنت بازکنی. ريش بگذاری. تسبيح به دست بگيری . لباس مندرس بپوشی. خلاصه ی کلام، خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو عموجان!

چند روز بعد، چمدان را بست و به خارج برگشت. چند سال بعد، پدرش برايش نوشت که عمويت فاميلش را از نوروزی به فيروزی تغيير داده است و به مکه رفته است و حالا، او را حاجی آقا فيروزی صدايش می کنند وهمينجور دارد می فروشد و آنها هم می خرند. علاوه بر پست هائی که دارد، چندتا کتاب هم در باره ی خيانت های شاه و مصدق و حزب توده و چپ و راست نوشته است. از بس که دروغ گفته است و تظاهر کرده است، ديگر صدای خود آخوندها هم در آمده است. حتی تظاهر را به جائی رسانده است که که يکبار او را با عبا وعمامه دستگير کرده اند و برده اند به کميته و از او تعهد گرفته اند که ديگر از اين کارها نکند. فکر می کنم که دارد به سرش می زند و ديوانه می شود. بعد از چند سال که رابطه اش را با ما قطع کرده بود، هفته ی پيش، آمده بود اينجا. ديدم که ريشش را کوتاه کرده است و تسبيح و پيراهن يقه حسنی اش را هم کنار گذاشته است. تا چشم مادرت بهش افتاد، گفت:

- حاجی آقا! خبری شده؟!

عمويت هم خنديد و گفت:

- حاجی نه! بگو پرفسور!

من هم بهش گفتم:

- پرفسور؟! با اطلاعاتی که به شاه فروختی، تصديق آمپول زنيت را تبديل کردی به دکتری. انتظار داشتم که با اطلاعاتی که به اينها فروختی، حالا ، نمی گويم تصديق آيت اللهی، ولی اقلا، يک تصديق حجت الاسلامی ای چيزی بهت می دادند!

يکدفعه، دادش درآمد و گفت:

- چه داری می گوئی؟! به هر سازی که زدند، رقصيدم. آخرش چی شد؟! هيچی. مزد خدمت هائی که بهشان کردم، بالا کشيد ند! تازه، توی اين اوضاع و احوالات، آيت الله که هيچ، اگر رئيس جمهوری را هم به من بدهند، قبول نمی کنم!

خلاصه، آنروز، خيلی آسمان به ريسمان می بافت و از خوشحالی با دمش گردو می شکست و می گفت که دارند می آيند. اول، نوبت عراق است و بعد هم، نوبت ايران! من که سر از حرف هايش در نياوردم. ولی، فکرمی کنم که باز هم، نقشه ای توی آن کله ی خراب شده اش داشته باشد!

" تفنگ"

درميان ايرانی های خارج از کشور، خبری دهان به دهان می گشت مبنی بر آنکه يک پرفسور و محقق مشهور ايرانی که پست های کليدی بسيار مهمی هم در جمهوری اسلامی داشته است، در يکی از کشورهای خارجی، تقاضای پناهندگی کرده است و....... نشريات خارجی هم، بدون آنکه نام و عکسی از آن پرفسور و محقق مشهور چاپ کنند، از اطلاعات صد در صد سری و دست اولی خبر می دادند که قرار است به زودی، به وسيله ايشان، از طريق وسايل ارتباط جمعی افشاء شود. و حالا، شب نوروز بود و آقای نوروزی، پس از روزها انتظار، مشغول خواندن مصاحبه ی افشاگرانه ی آن پرفسور و محقق مشهوربود که در يکی از پر تيراژترين روزنامه ی کشور محل اقامتش به چاپ رسيده بود:

( .....خلاصه، نشستم و با خودم نقشه ای کشيدم که دفعه ی بعد که خصوصی به ملاقات رهبر می روم، کارش را بسازم. يک روز صبح، تلفن را برداشتم و به دفترش تلفن زدم و گفتم :" می خواهم خصوصی با آقا، راجع به مسئله ی مهمی صحبت کنم ". منشی دفترش گفت : " چشم؛ به آقا می گويم و بعد به شما تلفن می زنم ". چند روز، منتظر شدم، اما از تلفن خبری نشد. گوشی را برداشتم و تلفن زدم و برای آنکه خرش کرده باشم، گفتم : " پای مرگ و زندگی آقا در ميان است!". ولی، منشی که از قرارمعلوم از آن نفوذی ها بود، بازهم امروز و فردا کرد تا آنکه، بالاخره خونم به جوش آمد و سرش داد کشيدم و گفتم : " اگر به فکر آقا نيستيد، اقلا به فکر اسلام و مسلمان ها که بايد باشيد. موضوع مرگ و زندگی اسلام و مسلمان ها در ميان است. آنهم در اين اوضاع و احوالاتی که.....". آن وقت، آن منشی جاسوس، توی حرفم پريد و با صدای مشکوکی گفت: " منظورتان چيست که می گوئيد، در اين اوضاع و احوالات؟!". ديگر، وقتش شده بود که چاک دهنم را واز کنم و باز هم کردم و گفتتم: " من نمی دانم که دم شما به کجا بسته شده است که هی طفره می رويد و امروز و فردا می کنيد و نمی خواهيد که من با آقا ملاقات کنم؟! ولی، اين را بدانيد که نه تنها، پای مرگ و زندگی آقا در ميان است، بلکه پای زندگی ملت ايران و ملت های منطقه.......". که يکدفعه! آن جاسوس خائن خيانتکار زد زير خنده و گفت: " زرشک! محض اطلاع شما عرض کنم که همه ی چيزهائی را که می خواهيد به آقا بگوئيد، اطلاعات دست هزارم است. از اصل اصلش، خود آقا بهتر خبر دارند. و برای آنکه خيالتان هم راحت شود، بهتر است بدانيد که آقا، همين حالا در حال گفتگو با يک هيئت خارجی هستند که آمده اند با ايشان، بر سر مسئله ای که پای مرگ و زندگی اسلام در ميان است، صحبت کنند! شير فهم شديد؟!". خيلی عصبانی شده بودم، ولی خودم را کنترل کردم و گفتم: " اين هيئت از کجا آمده است؟!". گفت: " به شما چه ربطی دارد؟!". سرش دادکشيدم و گفتم : " شما ، مرا می شناسيد و می دانيد که يک پرفسور و محقق مشهور و در ضمن، يکی از مسئولان بلند پايه ی اين مملکت هستم! بنابراين، به چه جرأتی با من اين طور حرف می زنيد؟!". در اين لحظه بود که آن منشی خائن، پس از بستن يک شيشکی ، تلفن را قطع کرد و فهميدم، نقشه ای را که برای کشتن آقا کشيده بودم، به وسيله ی خيانتکاران داخلی، به خيانتکاران خارجی رسيده است و آنها هم، خبر را به دفترش رسانده اند و........).

تلفن زنگ زد. آقای نوروزی، روزنامه را به کناری گذاشت و گوشی را برداشت. پدرش بود که از ايران، داشت با عجله به او می گفت که عمويت، الان دارد با يکی از راديوهای ايرانی برون مرزی مصاحبه می کند:

- عمو؟! با راديوهای برون مرزی! از کجا؟! از ايران؟!

- نه. از خارج!

- مگر عمو، آمده است به خارج؟!

- بعله! با روزنامه های خارجی هم مصاحبه کرده است. مگر تو روزنامه ها را نمی خوانی؟!

- چرا. اتفاقن، الان داشتم يکی از آنها را می خواندم که با يک پرفسور و محقق مشهوری که از ايران فرار کرده است و به اينجا پناهنده شده است، مصاحبه کرده اند و......

- خب، خودش است بابا جان. خود عمويت است!

- عمو، کی پرفسور و محقق و اين چيزها بود که ...

-مگر عکسش را ننداخته اند؟

- نه. حتا اسمش را هم ننوشته اند. فقط نوشته اند که به دلايل امنيتی.......

- روزنامه را ول کن! بدو راديويت را باز کن. الان دارد مصاحبه می کند

- با کجا؟!

- با يکی از همان راديوهای برونمرزی!

- کدام راديوی برون مرزی؟!

- همان که هميشه می گيری. بدو!

آقای نوروزی، گوشی را گذاشت و خودش را رساند به راديو و...... تا.... ايستگاه مورد نظر را پيدا کند و بعد هم دکمه ضبط را بزند، مقداری از مصاحبه را از دست داد. اما، همين مقداری هم که ضبط کرده است، می تواند محکی شود، برای آنچه ،بعدا می خواهم بگويم. مصاحبه را با هم گوش می کنيم:

( ......... مصاحبه کننده : می خواستم که نظر پرفسور را در مورد انقلاب بدانم. منظورم اين است که به نظر شما، چرا انقلاب شد؟!

- نظر من، خيلی روشن است! چرا انقلاب شد؟! به خاطر سوسول ها! بعله! به خاطر سوسول ها بود که انقلاب شد! مثلا، از دهات خدمتتان عرض کنم. يک آقا معلم سوسولی را می فرستادند توی يک دهی. اين آقا معلم سوسول، بچه های مردم را از سر مزارع و باغات و مکتب خانه، به زور می کشاند به مدرسه که مثل خودش، سوسولشان بکند.خوب! کدخدا و آخوند هم که کور نبودند. می ديدند اين چيزها را. وقتی که ديدند، حالا بقيه به جهنم، ولی بچه های خود آنها هم، ديگر آن بچه های قديم نيستند و روز به روز، دارند سوسول می شوند، آنوقت بود که کارد به استخوانشان رسيد و اختلافات خودشان را کنار گذاشتند و با هم متحد شدند وآقا معلم سوسول را از دهشان بيرون انداختند!

مصاحبه کننده: در شهرها، چرا انقلاب شد؟

- روشن است! چون، رستوران ها و پيتزا فروشی ها، کار چلوکبابی ها و قهوه خانه ها را کساد کرده بودند! تا عاقبت چی شد؟! قهوه خانه ها و چلوکبابی ها که کارد به استخوانشان رسيده بود، با هم متحد شدند و حمله بردند به طرف رستوران ها و پيتزافروشی ها و.....

مصاحبه کننده: بازاری ها، چرا انقلاب کردند؟!

- چون، با خبر شده بودند که قرار است دولت، بازارهای قديمی را روی سرشان خراب کند و به جای آن، يک سوپر مارکت بزرگ بسازد!

مصاحبه کننده: کارمندها، چرا انقلاب کردند؟!

- چون، قرار بود که هويدا، به هر ايرانی، يک پيکان بدهد!

مصاحبه کننده: پس به عقيده ی شما، شاه در اين قضايا، بی تقصير بود؟!

- بگذاريد اينطوری خدمتتان عرض کنم؛ قضيه ی جعفرخان از فرنگ برگشته را که حتما شنيده ايد؟!

مصاحبه کننده: بلی.

- احسنت! شاه از فرنگ برگشته بود. کراوات می زد. سگ داشت و .....

مصاحبه کننده: به نظر شما، هرکس کراوات بزند......

- خوب، معلوم است! کراوات يعنی چه؟! يعنی افسار تمدن! ريششان را دو تيغه می تراشيدند و افسار تمدن را می انداختند به گردنشان و هی می رفتند به خارج و بر می گشتند و هی می گفتند که بعله، در خارجه، چنين! درخارجه چنان!

مصاحبه کننده : ولی، خود جنابعال هم که الان به خارج تشريف آورده ايد، ريشتان را دو تيغه تراشيده ايد و کرواتی به آن رنگارنگی به گردنتان.....

- فرق می کند آقا! فرق می کند! الان، وضع دنيا فرق کرده است. ما، ديگر وارد قرن بيست و يکم شده ايم و........، بعله!..... داشتم چه می گفتم؟! بعله! داشتم می گفتم که ..... بعله!.... اصلا، يک نمونه اش را خدمتتان عرض می کنم. جعفريان و نيکخواه را که می شناسيد؟

مصاحبه کننده: بلی. بنده، ايشان را می شناسم. ولی، چون ممکن است که بعضی از شنوندگان ما، آنها را نشناسند، کوتاه عرض می کنم که از چپی هائی بودند که بعدا راست شدند!

- بفرمائيد سوسول شدند. بعله! خلاصه، جعفريان و نيکخواه، به شاه رسانده بودند که کسی بنام گرباچف......، گرباچف را که می شناسيد؟

مصاحبه کننده: گرباچف را، شيخ حافظ شيرازی هم می شناسد!

- بعله!..... ولی، نه آنطور که بنده می شناسم! اين چيزهائی که می خواهم بگويم، برای اولين دفعه، دارد به وسيله ی من افشاء می شود. قدرش را بدانيد..... بعله! جعفريان و نيکخواه، به شاه رسانده بودند که گرباچف حاضر به خيانت شده است، اما قيمتش را خيلی بالا گرفته است. ولی، ما می توانيم او را راضی کنيم که بيايد به ايران و بشود، رئيس حزب رستاخيز. می دانيد که شاه به آنها چه جوابی داده بود؟!

مصاحبه کننده: نخير.

- شاه، رو به آنها کرده بود و گفته بود که جمعتان، جمع است، فقط همين گرباچف تان کم است، ها؟! آن وقت، جعفريان و نيکخواه بهشان بر خورده بود و خبر را به گوش گرباچف رسانده بودند و گرباچف هم، خبر را رسانده بود به گوش خارجی ها. خارجی ها هم برای آنکه شاه را امتحان کنند، مسئله ی بالا بودن قيمت نفت را به ميان کشيده بودند. شاه هم، گفته بود، شما باران هايتان را به ما بدهيد، آنوقت، هرچه نفت داريم، مال شما. خارجی ها، غش غش خنديده بودند و مدتی بعد، چند کشتی بارانی برای شاه فرستاده بودند. بارانی ها که به دست شاه رسيده بود، پيش خودش به خريت خارجی ها خنديده بود. خبرچين ها، يک کلاغ را چهل کلاغ کرده بودند و به خارجی ها رسانده بودند که شاه، نه تنها به ريش شما خنديده است، بلکه گفته است که خارجی ها، هيچ غلطی نمی توانند بکنند!

مصاحبه کننده: ولی، به گمان من، اين جمله را آقای خمينی بايد گفته باشند!

- نخير! خمينی گفته بود که من به کمک همين مردم، توی دهنتان می زنم!

مصاحبه کننده: ولی.....، مثل... اينکه ....آقای خمينی هم گفته باشند که....

- با من، بحث نکنيد آقا! بگذاريد حرفم را بزنم!

مصاحبه کننده: ( می خندد) بفرمائيد.

- بعله! خلاصه، خارجی ها، متوجه وخامت اوضاع شده بودند. با گرباچف تماس گرفته بودند که اگر می شود، قرارداد فی مابين را، چند سالی جلو بندازد، چون ديوار برلين برای ورود به قرن بيست و يکم، مانع بزرگی به حساب می آيد.

مصاحبه کننده: کدام قرارداد فی مابين؟!

- قرارداد ساختن پروستريکا و فروختن ديوار برلين!

مصاحبه کننده: ولی فکر نمی کنيد که شما داريد يک کمی، مسائل را قاطی می کنيد؟!.....

- اگر يکدفعه ی ديگر وسط حرفم بپريد، تلفن را قطع می کنم!

مصاحبه کننده: معذرت می خواهم. بفرمائيد!

- بعله!......، گرباچف جواب داد که نمی شود، چون هنوز با يلتسن به توافق نرسيده است و ک. گ. ب هم، شروع کرده است به گربه رقصاندن. بنا براين، بهتر است که آنها، سرطان شاه را جلو بيندازند!

مصاحبه کننده: منظورتان چيست که می فرمائيد سرطان شاه را....

- منظورم روشن است آقا! مگر شاه حسين اردنی، سرطان نداشت؟!

مصاحبه کننده: داشت!

- مگر ملک فهد، سرطان نداشت؟

مصاحبه کننده: داشت!

- مگر حافظ اسد سرطان نداشت؟!

مصاحبه کننده: اطلاع ندارم.

- خب! بقيه اش روشن است ديگر!

مصاحبه کننده: روشن که نيست. ولی فرمايشتان را بفرمائيد!

- بعله! داشتم چه می گفتم؟! .......، بعله...... داشتم... می گفتم که گرباچف گفت نه. در همان زمان، سازمان سيا، در حال بررسی عکس ها و گذارشاتی بود که از طرف همينگوی، در باره ی کوبا به دستشان رسيده بود و....

مصاحبه کننده: معذرت می خواهم. مثل اينکه شما داريد تاريخ ها را پس و پيش می فرمائيد. ممکن است که شنونده های ما....

- من تاريخ را پس و پيش نکرده ام آقا! اين تاريخ شما است که پس و پيش ما را يکی کرده است! تلفن را قطع می کنم ها!

مصاحبه کننده: ببخشيد!

- هی می پريد توی حرفم و هی می گوئيد ببخشيد؟! می دانيد که اگر من، اين اطلاعات گرانبهائی را که الان دارم مفت و مجانی، در اختيار شما می گذارم، ببرم و بفروشم به اين شرکت های بين المللی ای که الان در سر تا سر دنيا، دارند له له می زنند به دنبال يک ذره اطلاعاتی که در باره ی ايران...........

مصاحبه کننده: اگر ناراحت هستيد، مصاحبه را همين جا خاتمه بدهيم و......

- ناراحت که هستم. ولی به خاطر تعهد و وظيفه انسانی و ايرانی ای که دارم و......

مصاحبه کننده: بنابراين، فرمايشتان را بفرمائيد. چون، وقت ما هم محدود است و......

- بعله!..... می دانم......بعله!...... کجا بودم؟! بعله..... داشتم می گفتم که در همان زمان، يک آقا معلمی هم، در يکی از دهات های پرت و دور افتاده ی ايران، با بی حوصلگی، کتاب پيرمرد و دريا را به گوشه ای انداخت و راه افتاد و رفت به سراغ رودخانه ی ارس، تا با ماهی سياه و کوچولوئی درد دل کند که..........

مصاحبه کننده: منظورتان، صمد بهرنگی است؟!

- صمد بهرنگی و يا صمد آقايش را ديگر نمی دانم. اينجا نوشته شده است که....

مصاحبه کننده: داريد از روی کاغذ می خوانيد؟

- بعله! اشکالی دارد؟!

مصاحبه کننده: خير!... ولی....ولی فکر... می کنم... که من اين مطالب را در جائی خوانده باشم!

- ای آقا! حالا، چه فرقی می کند؟! شما بخوانيد. من بخوانم. بالاخره، همه مان ايرانی هستيم!

مصاحبه کننده: صحيح!

- بعله! من اين مطالب را از اينطرف و آنطرف جمع آوری کرده ام و دارم يک کتابی می نويسم بر عليه جمهوری اسلامی که در نوع خودش بی نظير است و يک روزی.....

مصاحبه کننده: می گويند که وقتی هم که در ايران بوده ايد، با جمهوری اسلامی، همکاری های فراوانی در امور اقتصادی و امنيتی و ديگر امور داشته ايد و کتاب های زيادی هم برله جمهوری اسلامی نوشته ايد که در تيراژهای بسيار........

- مجبورم بودم آقا! مجبورم کرده بودند!

مصاحبه کننده: عجيب است!

- چرا عجيب است جانم؟!

مصاحبه کننده: آخر، بيشتر ايرانی هائی که می آيند خارج، شکايت می کنند که در داخل نمی گذارند کتابشان را بنويسند و يا اگر هم می نويسند.....

- پس اينهمه کتابی که چاپ می شود، چه کسی نوشته است؟!

مصاحبه کننده : حتما، آنها را هم مجبور به نوشتن آن کتاب ها کرده اند!

- نه جانم! اجباری در کار نيست!

مصاحبه کننده: اگر اجباری در کار نيست، پس چرا می فرمائيد که شما را مجبور کرده اند که......

- داری من را سين جيم می کنی؟!

مصاحبه کننده: (می خندد) خير قربان! دارم سؤال می کنم.

- فقط، اين را بدان که اگر پای سين و جيم کردن به ميان بيايد، من خودم.....، بعله!..... بگذريم.... داشتم می خواندم...... کجا بودم؟! بعله! ....آها.....پيدايش کردم. کمی قبل تر از آن زمان، شاعره ای، جلوی آينه نشسته بود و به حال پری غمگينی که در اقيانوسی مسکن داشت، گريه می کرد و شاعری در مازندران، فرياد می زد که آی آدم ها که....

مصاحبه کننده: نيما، قبل از فروغ بود و ....

- اين کامپيوتر لعنتی، همه اش را پس و پيش کرده است!

مصاحبه کننده: پس شما هم با کامپيوتر کار می کنيد!

- ( غش غش می خندد) بعله! ما هم داريم، يواش يواش سوسول می شويم. ....بعله!.... شاعری می ناليد که آدما، ديگه من با شما کاری ندارم. به خوب اميد و از بد، گله ندارم. بعله! ..... بعدش، گل سرخ ها را که توی قهوه خانه ، نقشه کشيده بودند که با چاقو، بريزند روی سر شاه و او را ترور کنند، گرفتند و....... بعدش، خبر رسيد که دست نوشته ی جنگ شکر در کوبا، دستگير شده است . بعله!... چند دقيقه بعدش، صدای رگبارمسلسل از اوين بلند شد و صدای رگبار مسلسل از سياهکل و صداهائی که فرياد می زدند ايران را سياهکل می کنيم. بعله!....... غافل از آنکه، سرطان شاه را جلو انداخته بودند و نوه ی آخوند و نوه ی کدخدا و نوه ی معلم و چند تا نوه و نبيره های ديگر که سال ها در آمريکا و فرانسه و چين و انگليس و شوروی آلمان و چند تا کشور ديگر، در حال تبعيد به سر می بردند، به وسيله ی يکی از دشمنان گرباچف در ايران، از قضايای جلو افتادن سرطان شاه و فروخته شدن ديوار برلين و ورود به قرن بيست ويکم، با خبر می شوند و پس از تماس با همديگر، اختلافات فی مابين شرق و غرب را برای مدتی به کناری می گذارند تا با وحدت کلمه، به ايران بازگردند و نقشه ی امپرياليزم آمريکا را خنثی کنند. بعله! و.....، مارکسيست های اسلامی را که يادتان می آيد؟!

مصاحبه کننده: منظورتان همانهائی هستنند که هم خدا را می خواستند و هم........

- حالا هرچه!.... بگذريم......بعله! ....در همان زمان، گرباچف که از توطئه ی دشمنانش با خبر شده بود، نامه ای به جعفريان و نيکخواه می نويسد و می گويد که شاه، از اين سرطان، جان به در نمی برد. اگر، هنوزهم بر سر قولشان هستند، او حاضر است که رياست حزب رستاخيز را بپذيرد، اما تا نامه ی گرباچف به ايران برسد، حزب رستاخيز منحل می شود و بعدش هم، می خورد به اعتصابات سر تا سری و بعد هم انقلاب پيروز شده است و نامه ی گرباچف می رسد به دست خلخالی و....... بعله!.....نامه را که خلخالی باز می کند و از محتوای آن آگاه می شود، تلفن را بر می دارد و به گرباچف تلفن می زند و می گويد که آقايان نيکخواه و جعفريان، به مقصد رستاخيز حرکت کرده اند. اگر جنابعالی، علاقه مند هستيد که به آنها بپيونديد، فورا تشريف بياوريد ايران، خود بنده، ترتيب سفرتان را خواهم داد. بعله!......گرباچف که خودش از آن هفت خط های روزگار است، دست خلخالی را می خواند و شوارت ناتزه ی بدبخت را به نمايندگی از طرف خودش، می فرستد به ايران. خلخالی به بچه ها می گويد تفنگ هايشان را پر کنند که شکار دارد می آيد. در همان زمان، يکی از نزديکان خمينی که شب قبلش در مکالمات تلفنی فی مابين شرق و غرب، استراق سمع می کرده است، فورا خودش را به سيد احمد می رساند و قضيه را با او در ميان می گذارد. نتيجه اش، اين می شود که اطرافيان خمينی، يک طوری از گرباچف، پيش شوارت ناتزه چغلی می کنند و خود خمينی هم، يک پنجره ی جديدی را رو به دنيا به او نشان می دهد و ....... خلاصه، شوارت ناتزه، با يک پنجره ی خاتم کاری شده به شوروی باز می گردد و پنجره را با دلخوری پرت می کند جلوی گرباچف و می گويد: "خيلی نامردی!". گرباچف می خندد و می گويد: " چرا؟!". شوارت ناتزه می گويد: " مگرخودت بارها به من نمی گفتی که ديگر، بازی کردن توی حزب، به صرفه ات نيست و می خواهی بروی و توی فيلم های تبليغاتی بازی کنی؟!". گرباچف می گويد: " هنوز هم، سر حرفم ايستاده ام!". شوارت ناتزه می گويد: " پس اين حزب جمهوری اسلامی، ديگر چه صيغه ای است که می خواهی رئيسش بشوی؟!" . گرباچف می گويد: " می خواهی؟ ورش دار. مال تو".

شوارت ناتزه می گويد: " بدم نمی آيد. ولی اگر بگويند که اول بايد ختنه بشوم، آنوقت چه؟!". گرباچف از پنجره ی خاتم کاری شده، به بيرون نگاهی می اندازد و می گويد: " فکر نمی کنم که خاتمی، آنقدرها سخت گيرباشَد! ". شوارت ناتزه می گويد: " خاتمی ديگر کيست؟! ". گرباچف می گويد ....

مصاحبه کننده: خيلی متشکرم. به علت کمی وقت، مجبوريم که همينجا با شما خداحافظی کنيم و......

- ولی، من هنوز نگفته ام که به چه دليل، به خارجه آمده ام و

مصاحبه کننده: خواهش می کنم، خيلی کوتاه بفرمائيد.

- بعله! عرض کنم خدمتتان که من بعد از سال ها، متوجه شدم که دليل متحد نشدن اپوزسيون خارج از کشور، اين است که هنوز ميان آنها، يک کسی پيدا نشده است که راجع به داخل ايران و خارج از ايران، يعنی دنيای امروز، اطلاعات کافی داشته باشد وضمنا، مورد اعتماد داخل و خارج هم باشد و اگر لازم باشد، بتواند مثلا در يک طرفت العين، نيروی هوائی و زمينی و دريائی و نيروهای پائين و متوسط و بالا و خلاصه، ذو حياتين باشد و همه فن حريف .....

مصاحبه کننده: ديگر سروصدای شنوندگان ما در آمده است. با عرض معذرت، مجبورهستيم که با شما خداحافظی کنيم!

مصاحبه پرفسورکه قطع شد، نوروزی، فورا، از جايش برخاست و رفت به طرف تلفن و شماره ی آن راديوی ايرانی برون مرزی ئی را که با پرفسور مصاحبه کرده بود، گرفت. تلفن اشغال بود. پس از يکی دو ساعتی، بالاخره موفق شد و وقتی مسئول برنامه، آمد روی خط و گفت : " بفرمائيد. راديوی ....."، نوروزی، فرياد زد : " نکنيد آقا! نکنيد! با اين اراذل، مصاحبه نکنيد! چرا همه چيز را به شوخی گرفته ايد؟! اين مزخرفات چه بود که اين آقا می گفت؟!".

مسئول تلفن راديوی برون مرزی، پس از آنکه با حوصله به حرف های نوروزی، گوش فراداد، گفت:

- اولا، فرارسيدن نوروز باستانی مان را به شما تبريک عرض می کنم. ثانيا، عرض کنم که ما هم مثل شما بی تقصيريم. اين آقای پرفسور، اولش خوب شروع کردند. البته، از همان آغاز، از اين شاخه به آن شاخه می پريدند. ولی، می شد از فاصله های بين خطوط،، فهميد که منظورشان چيست. تا آنکه، ناگهان، زدند به صحرای کربلا! می خواستيم که همان لحظه، مصاحبه را قطع کنيم. ولی فکر کرديم که بالاخره، ايام عيد است و مردم ......

- کدام عيد؟! وطن دارد زار زار می گريد و شما....

- شما از کجا اطلاع داريد؟!

- از کجا اطلاع دارم؟! من کارمند بانک اطلاعات بين المللی هستم!

مسئول تلفن راديوی برون مرزی، غش غش خنديد و گفت:

- اگر بهتان بر نمی خورد، بايد عرض کنم که آقای دکتر پرفسور پيروزی هم، همين ادعا را داشتند! ايشان می فرمودند که جهان، جهان اطلاعات است و ايشان، رئيس بانک اطلاعات .....

- آقا! اين مردک را من می شناسم!....اين مردک عموی من است! فاميلش، قبل از انقلاب، نوروزی بوده است که بعد از انقلاب، به فيروزی مبدلش کرده است و حالا هم چون به خارج آمده است، خودش را به جای فيروزی، پيروزی معرفی می کند! در قبل از انقلاب، کارش آمپول زنی بوده است که با خوشخدمتی کردن برای دربار و......

- خواهش می کنم توهين نفرمائيد! در راديوی ما.....

- اين شما هستيد که با مصاحبه کردن با اين پفيوزهای دو دوزه باز، نان به نرخ .....

مسئول تلفن راديوی برون مرزی، تلفن را قطع کرد و او هم گوشی را گذاشت و سرش را تکيه داد به پشتی مبل و چشم هايش را بست و داشت فکر می کرد که " چه بايد کرد؟!"........که .....تلفن زنگ زد. گوشی را بر داشت. صدائی از آن سوی خط آمد که بشکن می زد و می خواند:

- عمو نوروزم من. سال يک روزم من. عمو نوروز آمده. سال يک روز آمده!....

- الو!...... الو!.......

- مثل اينکه منو بجا نمی آوری! عمو نوروز! چطور يادت نمياد؟!

- چرا آقا! به جايتان می آورم! آقای دکتر پرفسور پيروزی! درست شناختم؟!

- حالا، ديگه به عمو نوروزت، می گوئی دکتر پرفسور؟!

- ببخشيد حاجی آقا!

-[متلک هم که بارمان می کنی!

- تلفن مرا از کجا پيدا کرديد حاجی آقا فيروزی؟!

دکتر پرفسور پيروزی، غش غش خنديد و گفت:

- جوينده، يابنده است. آدرست را هم دارم!

- خوب! حالا چه فرمايشی داريد؟!

- عموجان! کسی با عمويش اينطوری حرف نمی زند. آدم تلفن را بر می دارد و زنگی به پسر برادرش می زند که مثلا عيد نوروز را به او تبريک بگويد، آن وقت.....

- عيد من وقتی است که به وطنم بازگردم!

دکتر پرفسور پيروزی، غش غش خنديد و گفت:

- داريم بر می گرديم عموجان! داريم برمی گرديم. مگر خبر را نشنيدی؟! دارند می روند که بزنند! چمدانت را ببند. دارم ميام پيشت. چند دقيقه ی ديگر آنجا هستم!

تلفن قطع شد. نوروزی هم، گوشی را گذاشت. از جايش برخاست. تفنگش را برداشت. چراغ را خاموش کرد و درون تاريکی، نشست در جائی که در صورت لزوم، بتواند از آنجا، به سوی همه ی راه های ورود به حريم خانه اش، شليک کند!


دبليو بوش، تارمی زند. بنلادن، گيتار!

بيست و چند سالی می شد که هر سال، به هنگام عيد نوروز، گفتگوی تلفنی آقای نوروزی با مادرو پدرش و يا اگراز خواهران و برادرانش آنجا بودند، اينطور پايان می گرفت که او می گفت:

- ( بالاخره می آيم!)

و آنها می گفتند:

- ( همه اش می گوئی می آيم، ولی....)

- ( شايد هم تا عيد نوروزآينده، اوضاع عوض شود و حسابی ديدارها را تازه کنيم.)

- اوضاع چی عوض شود؟!

- ( چه می دانم! اوضاع من. اوضاع شما. اوضاع دنيا. بالاخره، يکی از همين عيدها، پرستوها به لانه هايشان باز خواهند گشت!)

- ( پارسال هم، همينو می گفتی!)

راست می گفتند. پارسال هم، همين را گفته بود. و توی همه ی آن امسال ها که قولش را داده بود و آن پارسال ها که به قولش وفا نکرده بود، چند تا شان از گردونه ی اين دنيا، به گردونه ی آن دنيا پرتاب شده بودند و تقريبا، يک سال در ميان، عيدهاشان سياه پوشيده بود و مکالمه های تلفنی شان، هق هق گريه. البته، او به خودش اجازه ی گريه کردن نمی داد، بلکه ضمن آنکه آنها را دلداری می داد و اميدوار به تغيير قريب الوقوع اوضاع نگهميداشت، سرش را به ديوار می کوباند و می کوباند!

چند ماه پيش که پدرش سکته کرده بود، وقتی تلفن زد، مادرش گوشی را برداشت و پس از آنکه فهميد دارد با پسر جلای وطن کرده اش صحبت می کند، با صدای عجيبی، شروع کرد به خواندن اين شعر:

- ( پرستو، آی پرستو، آی پرستو! - پرستو، رفته از ترسش تو پستو!)

آقای نوروزی خنديد و گفت:

- ( مادرجان! تو هم که مثل مادر بزرگ، شاعر شده ای؟!)

ناگهان، صدای جيغ مادر درآمد و بعد هم، صدای کسی که داد می زد:

- ( بيا بگيرش! باز داره حالش بهم می خوره!)

آقای نوروزی داد زد که:

- ( الو!.......الو!...... چی شد مادر؟!)

صدای برادرش را شنيد که داد می زند:

- ( ديگه چی می خواستی بشه ؟!)

آقای نوروزی گفت:

- ( چی شده داداش! چرا سر من داد می کشی! مادر چش شده؟!)

برادرش، دو باره دادکشيد:

- ( برای جنابعالی چه فرقی می کند؟! رفتی و تو خارج، جا خوش کردی و اين بدبخت ها را همينجور چشم به در، در انتظار گذاشتی! خدا را خوش مياد؟! چرا بر نمی گردی؟! اگر بلائی سراينها بياد، مسئولش تو هستی!)

آقای نوروزی هم داد زد و گفت:

- ( مسئولش من نيستم داداش! مسئول همه ی اين بدبختی ها، کسانی هستند که........، آخه می دونی که من نمی تونم توی تلفن......، من ملاحظه شما را می کنم که اگر.....)

برادرش داد زد و گفت:

- ( نمی خواد ملاحظه ی ما را بکنی! حرف دلتو بزن. هر وقت تلفن می زنی، يک جوری آسمونو به ريسمون می بافی که انگار، همه گوش ها شونو چسبوندن به خط تلفن ما! به خدا قسم که از اين خبرها نيست داداش! تازه، همينطورهواپيما، پشت هواپيما است که داره پرستوها را به لونه شون بر می گردونه. داداش! چشاتو وازکن! چرا نمی خوای قبول کنی که توی اين مملکت، داره اتفاقهائی ميفته؟! چرا فکر می کنی که همه ی اتفاق ها، بايد به دست آدمهائی مثل تو و امثال تو، بيفته؟! نه داداش! ماهم آدم هستيم. ما هم، سياست سرمان می شود. به خدا قسم که........)

بعدها که فکر می کرد، نمی دانست که بالاخره، خود او، تلفن را قطع کرده بود يا برادرش و يا آنها! هرچه بود که پس از آن تلفن، گويا چندين دفعه، بيشتر و شديدتر از دفعات قبل، سرش را به ديوار کوبانده بود که نتيجه ی آن سر کوباندنهای مداوم، شده بود، حيرانی و ويرانی و......گويا، توی همان ويرانی ها و حيرانی ها بود که چند روز مانده به عيد نوروز، عزمش را جزم کرده بود که به ايران باز گردد و حالا، توی هواپيمای جمهوری اسلامی، نشسته بود و به همراه ديگر پرستوها، در راه بازگشتن به وطن بود، اما باورش نمی شد و فکر می کرد که دارد خواب می بيند. چشم هايش را چند بار، باز و بسته کرد و به اطرافش نگاهی انداخت. همه ی مسافران، در حال بگو و بخند بودند و از ميان جمله های فارسی، کلمات لاتين به بيرون پرتاب می شدند و در همان حال، هندوانه و کباب و آش رشته و خربزه و موز و سمنو و سنجد و شيشليک و پشمک و زولبيا و شير برنج و بستنی و پالوده و....... بود که به همديگر تعارف می کردند. ميهماندارهای زن هم، در حالی که رو سری هايشان، هی فرو می لغزيد و روی شانه هايشان می افتاد، ضمن آنکه با يک دستشان، رو سری را مرتب می کردند، با دست ديگرشان، جعبه های شيرينی بود که می گرفتند جلوی مسافران و گهگاهی هم، برق غش غش خنده هاشان که هوا را می شکافت و پرستو وار، پرک پرک می زد و می نشست روی لب های مسافران ديگر. او هم، لبخند زد و لبخندش را برد به سوی مسافر سمت راستش که يک جنرال نيمچه آمريکائی نيمچه انگليسی نيمچه ايرانی بود. جنرال سه نيمچه هم، به او لبخند زد و با هم، نگاهشان را بردند به سوی جوانی که در سمت چپ او نشسته بود و کراواتی بر گردن داشت که سه پرچم – ايران، آمريکا، انگليس- ، بر روی آن نقاشی شده بود و در همان حال، چشم به آيات قرآن کامپيوتری دوخته بود که روی زانوهايش داشت. جوان کراواتی هم، وقتی متوجه نگاه آنها شد، چشم از صفحه ی کامپيوتر برگرفت و در حالی که با لبخند به آنها نگاه می کرد، گفت:

- ( و تبارک الله احسن الخالقين! ببينيد! بشری که مخلوق خداوند است، چنين دستگاهی را خلق کرده است که آدم واقعا، مبهوت می ماند. حالا ببينيد که خداوند که خالق آن بشر است، چگونه خالقی است! به قول آقای خمينی که می فرمودند: " هی نگوئيد، جنگ جنگ تا پيروزی، بلکه بگوئيد: هم شرقی، هم غربی، هم جمهوری اسلامی". بلی. واقعن، برای حفظ اسلام، اگر لازم شود، ترک مستحبات که به جای خود، ترک واجبات هم می شود کرد، حالا ما چرا نبايد، مثلا برای حفظ اسلام هم که شده است، هی نگوئيم فقط اسلام! فقط اسلام! فقط اسلام!... بلی. بنده، در تز يکی ازدکتراهايم که به چندين السنه ی فرنگی، ترجمه و چاپ شده است، نوشته ام که حضرت موسی و عيسی و محمد، بخش عمده ی زندگی شان را صرف مبارزه با........... )

آقای نوروزی، فکر می کرد که اين جوان کراواتی را قبلا، يک جائی ديده است- شما چطور؟!- ، اما هرچه به مغزش فشار می آورد، يادش نمی آمد! در همان لحظه، از بلندگوی هواپيما، سرود ای ايران، ای مرز پرگهر، پخش شد و با پخش شدن سرود، همه ی مسافران، از جمله خود او و آن جوان کراواتی و جنرال سه نيمچه، از جايشان برخاستند و در حالی که دست راستشان را به علامت احترام، روی قلب هايشان گذاشته بودند، همه با هم، شروع کردند به خواندن سرود " ای ايران، ای مرز پرگهر". اگرچه، هنوز هم باورش نشده بود که دارد به ايران بر می گردد، اما سرود را می خواند و از شدت شوقی که به او دست داده بود، های های گريه می کرد و در همان حال، بياد مرحوم مادر بزرگش افتاد و با خودش فکر کرد که ای کاش، مادر بزرگش، الان توی هواپيما بود و اينهمه آزادی و هندوانه و اتحاد و پشمک و مبارزه و شعر و زولبيا و داستان و عدالت و ترقی و دموکراسی و.......... جعبه های شيرينی را، با چشم خودش می ديد و با گوش های خودش فرياد متحد سرود " ای ايران، ای مرز پر گهر " را می شنيد و آن وقت، حتما طبع شاعرانه اش گل می کرد و احتمالا، شعرکی هم می سرود و.....که ناگهان، در کابين خلبان باز شد و مادر بزرگ، پای به درون گذاشت! مادر بزرگی بدون روسری، با کاپشن و شلوارلی و موهائی به سبک قيصری! مادر بزرگ، دست راستش را بالا برد و مسافران را دعوت به سکوت کرد. مسافران، ساکت شدند و مادر بزرگ ، در حالی که به بدنش، پيچ و تاب های غير شرعی ای می داد، در لا به لای آن پيچ و تاب ها هم، اين شعر را که حتما، از سروده های پسامدرنش بود، با صدای مواج و رنگارنگی می خواند:

نوروز.

عيد.

در.

نو

های.

پرستو.

های.

نو.

در.

عيد.

نوروز.

ررررررررينگ.............رررررررينگ.....ررررررينگ...... آقای نوروزی از خواب پريد و...... درون تاريکی، دويد و.......لغزيد و.....افتاد و.......خزيد و.... سرانجام، چراغ را روشن کرد و خودش را رساند به تلفن و گوشی را برداشت:

- ( الو!......الو!....)

- ( خواب که نبودی؟)

- ( چرا. خواب بودم. چه خبر شده؟!)

- ( انقلاب سقوط کرد!)

- ( از چه ارتفاعی؟)

- ( يعنی چه از چه ارتفاعی؟!)

- ( يعنی اينکه وقتی می گوئی انقلاب سقوط کرد، بايد از ارتفاعی سقوط کرده باشد! مگه نه؟!

- آره. از ارتفاع خيال! و خيال همان چيزی است که تو .......)

در، باز شد و اول، "عمونوروز" و "پاپانوئل" پای به درون اتاق گذاشتند و بعد از آنها هم، " بن لادن" و "جورج بوش". عمونوروز و پاپانوئل، لب بر لب هم گذاشته بودند و با هم تانگو می رقصيدند. دبليو بوش، تار می زد و بن لادن هم، گيتار!

- ( الو!..... داری گوش می کنی؟!)

- ( نه. دارم می بينم!)

- ( چی رو می بينی؟!)

- ( چيزهائی رو که تو نمی خواهی يا نمی توانی ببينی!)

تلفن قطع شد. همه ی مسافران، غش غش خنديدند و دست زدند و هواپيما هم به زمين نشست و آقای نوروزی هم، گوشی را، بر خلاف هميشه ، به آرامی روی تلفن گذاشت و سرش را هم، برخلاف هميشه که در چنان مواردی، ازعصبانيت به ديوار پشت سرش می کوباند، ديگر نکوباند.

انتقام سگ های ولگرد!

بر طبق گذارش پليس بين المللی، ادعای آقای نوروزی، مبنی بر آنکه عموی خود را به هنگام ورود دزدکی از پنجره ی آپارتمان، به رگبار بسته است، دروغ محض است، بلکه ايشان در حقيقت به جای عمويشان، گربه ی بيچاره ی همسايه را که اتفاقن، گربه ای ايرانی بوده است، با نقشه ی قبلی در يکی از شب های نوروز" سال نوی ايرانی ها"، با شليک چند گلوله ی پياپی به قتل رسانده است.

صاحب گربه ی مقتول که يکی از همسايگان اين قاتل بی رحم است، گفته است که در همان اولين دفعه که اين قاتل بی رحم را در حوالی منزلش ديده است و گربه ی معصوم خودش را به او معرفی کرده است و آن قاتل نابکار، توجه ی چندانی به نسبت به گربه او مبذول نداشته است، نسبت به قاتل مشکوک شده است و از آن لحظه به بعد، هميشه او را زير نظر داشته است! آخر چطور ممکن است که يک انسانی که خودش هم ، ايرانی است و به قول خودش، سال ها دور و آواره از وطنش بوده است، چشمش به يک گربه ی معصوم و آواره ی هموطنش بيفتد و نه تنها از بوسيدن و در آغوش گرفتن او دريغ کند ، بلکه بدتر از آن، حتا خودش را عقب بکشد و يک نگاه بی خاصيت هم به آن گربه مظلوم نيندازد!

(چرا؟!).

( چون، قاتل است آقاجان. قاتل!).

شاکی ديگر، سازمان حمايت از حيوانات است که با استناد به " داستان سگ ولگرد"، نوشته ی يکی از نويسندگان ايرانی بنام "صادق هدايت" که برای کشاندن ايران به دادگاه بين المللی، سال های زيادی را به دنبال مدرکی محکمه پسند بوده است، حالا، يکی از همان قاتلان سگ ولگرد را پيدا کرده است؛ قاتلی که نه تنها در ايران، پس از کشتن سگ ولگرد صادق هدايت، از کشتن سگ ها و حيوانات زبان بسته ی ديگر هم، دريغ نکرده است، بلکه حتا درخارج از ايران هم، دست ازکشتن حيوانات زبان بسته برنداشته است!

(چرا؟!).

(چرايش را برويد و از خود ايشان بپرسيد!).

شاکی ديگر، بانک اطلاعات بين المللی است که مدعی شده است، از آنجائی که قاتل، از سالها پيش از انقلاب، کارمند آن مؤسسه بوده است و با تحقيقاتی که به عمل آمده است، معلوم شده است که با اين هدف، در قالب کارمند به درون آن مؤسسه نفوذ کرده است که : اولن، از اطلاعات جا به جائی سرمايه های جهانی مطلع شود! ثانين، اطلاعات مربوط به ثروت های انسانی و حيوانی و آسمانی و زمينی و دريائی که از ايران به خارج ، مهاجرت کرده اند را، جمع آوری کند و به داخل ايران بازگرداند! و آنوقت به همين دو دليل و دلايل ديگری که فعلن از ذکر آن، خود داری می شود، دست به کشتن گربه ی ايرانی همسايه ی بيچاره زده است!

(چرا؟!).

(چون گربه ی معصوم که به نظر او، يکی از همان سرمايه های ايرانی بوده است، پيشنهاد قاتل سنگدل را مبنی بر بازگشتن به ايران، قبول نکرده است!).

شاکی ديگر، روانشناس مشهوری است که به دليل عشق و علاقه ی زايدالوصفی که به ايران دارد، از کشته شدن گربه ی ايرانی بسيار متاسف شده است و گفته است که هدف قاتل از شليک کردن به گربه ی معصوم و و بيگناه، در حقيقت، شليک کردن به خود کشور ايران بوده است. چون، اگر دقت شود، نقشه ی ايران، شبيه يک گربه ای درحال قيام است. و چون، حدود بيست و چند سال می شده است که منتظر قيام گربه بوده است و گربه، به خواسته ی او، پاسخ مثبتی نداده است، يکدفه، به کله اش زده است و گربه ی ايرانی معصوم و بيگناه همسايه را، به گلوله بسته است!

(چرا؟!).

( برای آنکه به هرحال، انتقام خودش را، از مردم ايران گرفته باشد!).

البته، علاوه بر اين ها، صدها شاکی خصوصی ديگر هم هستند که پليس بين المللی به دلايل امنيتی از اعلام نام آنها خود داری کرده است. ازجمله ی اين شاکيان خصوصی، کسانی هستند که اگرچه شخص قاتل را از نزديک نمی شناسند، اما چون به هر حال و از قرار معلوم، " يک ايرانی"، است، اورا متهم به انجام قتل هائی کرده اند که مرتکبين به آن قتل ها، پس از سال ها که از وقوع آن جنايت ها می گذرد، هنوز موفق به پيدا کردن سر نخی از آن جنايتکاران بالفطره نشده اند و می گويند که از کجا معلوم که قاتلين همه ی آن مقتولان، همين قاتل ايرانی گربه کش نباشد!

(از کجا معلوم که باشد؟!).

( از کجا معلوم که نباشد؟!).

و.........مواردی هم هست که اين قاتل جنايتکارضد انسان و حيوان را، متهم به اتهامات ديگری، از قبيل اعتياد به انواع و اقسام مشروبات الکلی و غير الکلی و انواع و اقسام مواد مخدر و غير مخدر وانواع و اقسام انحرافات اخلاقی و غير اخلاقی و انواع و اقسام بازی ها، از قبيل خدابازی، شيطان بازی، وطن بازی، کفتربازی، دکتر بازی، نون بيار کباب ببر بازی و تيله و گردو بازی و........خلاصه، تروريست بازی، کرده اند. حتا، ميان شاکيان، زن ها و مردها و دختربچه و پسر بچه هائی پيداشده اند که به هنگام مراجعه به شعبات پليس بين المللی، نه تنها به پهنای صورتشان اشک می ريخته اند، بلکه علاوه بر آنها، کسانی هم بوده اند که مدارک فراوانی، از قبيل نوارضبط مکالمات تلفنی، عکس و اسلايد و فيلم های فراوان، از ايرانيان سرتاسر جهان، در اختيار پليس، قرار داده اند!

( اين کسانی که می فرمائيد، چه کسانی بوده اند؟!).

( خود ايرانی ها آقاجان. خود ايرانی ها!).

مهمتر از همه ی اينها، يک پروفسور سابقن مسلمان و ايرانی که در جمهوری اسلامی، پست های بسيار بسيار مهم و کليدی هم داشته است، پيدا شده است که اتفاقن، تخصص ويژه اش، در باره ی "اسلام و خاورميانه" است . اين پرفسور سابقن مسلمان و ايرانی، پس از بررسی مدارکی که از منزل اين قاتل بی شرم، به دست آورده است، راز انگيزه ی قاتل را برای اقدام به چنان جنايت هولناک و سنگدلانه ای، بر ملا ساخته است. يکی از مهمترين مدارک به دست آمده، نقشه ی ايران است که قاتل، در حاشيه ی آن، با خط خودش، مطالب زير را حاشيه نويسی کرده بوده است. مطالب اينها هستند:

( " زلزله ها فکنده ای به کوه و دشت و دامنه – آهسته برو، آهسته بيا که گربه، شاخت نزنه ".

" ای کبک خوش خرام، که خوش می روی، بايست! – غره مشو که گربه ی عابد نماز کرد! ".

" گربه می رقصانی از جفت و کلک – آخر ای مؤمن چه شد حق نمک؟ ".

" شد آنکه دشمن تو داشت گربه در انبان – کنون گهی است که با سگ فرو شود به جوال".

و.....).

و بعد هم، پرفسور نامبرده ، نتيجه گرفته است که بنا به دلايل بالا، برای جلوگيری از جناياتی از اين دست که در جهان، به دست مسلمانان، انجام می شود، بهتر است که در مورد آن، ريشه ای عمل شود. و برای شروع آن راه حل ريشه ای هم، پيشنهاد داده است که هرچه زودتر، - نهايتن در اواخر همين سال کهنه و يا در اوايل همان سال نوی ميلادی که در راه است- ، بايد به طور سيستماتيک، برای نابود کردن هرچه ايران و ايرانی است، اقدام عاجل به عمل آيد و برای آنکه در فردا و پس فردای های تاريخ، کسی نتواند يقه ی يک مملکت بخصوصی را بگيرد، عاقلانه تر است که اين کار، از طريق سازمان ملل متحد، انجام گردد:

( چگونه؟!).

پرفسور سابقن ايرانی جواب می دهد که:

( اولندش: پليس بين المللی، بايد آن قاتل باالفطره را بکشد. دومندش،: جسد او را، به همراه جسد گربه ی مقتول تحويل سازمان ملل بدهد . سومندش: در سازمان ملل، جلوی چشم همه ی نمايندگان کشورها، جسد گربه و جسد آن قاتل، به قطعات مساوی تقسيم شوند. چهارمندش: هر نماينده، تکه ای از جسد قاتل و تکه ای از جسد گربه را بردارد و به همراه نقشه ی ايران که به رسم يادگار به او داده می شود، ببرد به کشور خودش و...........

( که بعدش چه بشود؟!).

( بعدش، آقاجان روشن است ديگر! اگر توجه بفرمائيد، می بينيد که عناصر فکری تشکيل دهنده ی جهان اکنون ما، مخلوطی از عناصر" پيشاب مدرن، مدرن و پساب مدرن " هستند. روشن است که وجه مشترک اين سه عنصر، همان واژه ی" مدرن" است که اگر از آن فاکتور بگيريم، واژه ی " پيشاب " و " پساب " باقی می ماند. و باز ميان " پيشاب " و " پساب "، واژه ی " آب " مشترک است که اگر از آن فاکتور بگيريم، واژه ی " پيش " و " پس " باقی می ماند. و باز ميان " پيش " و " پس "، واژه ی " پ " مشترک است که اگر ازآن فاکتور بگيريم، " يش" و " س" باقی می ماند که چون فاقد مخرج مشترکی هستند، متاسفانه، ديگر نمی شود از آن فاکتور گرفت. بنابراين، با توجه به آنچه گفته شد، نتيجه می گيريم که اگرنمايندگان کشورها، تکه های اهدائی را به همراه نقشه ی ايران، ببرند به کشورهای خودشان و نقشه را پهن کنند روی زمين و تکه های مذکور را بگذارند روی نقشه - البته، درست روی آن قسمت از نقشه که متعلق به آن تکه است - و بعد، سوزنی را بردارند و فرو کنند روی آن تکه، آنوقت، صدای فروريختن بمب ها و موشک ها و ويران شدن آن قسمت از ايران را – مثل عراق و افغانستان- که از طريق راديوهای سرتاسرجهان شنيديم و درصفحه ی تلويزيون های سرتاسر جهان هم ديديم و........

( شمائی که به خاطر کشته شدن يک سگ بی گناه، اينطور داريد از حقش دفاع می کنيد، چطور دلتان راضی می شود که ناظر فروريختن آنهمه بمب و موشک، روی سر آنهمه انسان بی گناه باشيد؟! حالا ، اسلام به کنار، به هر حال، شما، خودتان يک روزی ايرانی بوده ايد و......).

( بعله. اما، از قديم و نديم گفته اند : " ديگی که برای من نجوشد، می خوام، سر سگ، توش بجوشد!").

Tuesday, August 14, 2007

خدا در آينه

عشق، مبارزه، ازدواج، انقلاب و....... شکست را، با عجله پشت سر گذاشته بودند و رسيده بودند به تبعيد که ........ به ناگهان، زن ، زد زير گريه و گفت:

- باورم نمی شود. نه. اصلا باورم نمی شود!

مرد، اگرچه دليل گريه ی زنش را می دانست، اما از آنجائی که می خواست به هر حال، سخنی گفته باشد، گفت:

- باز چه شده است؟!

-آخر، چطور می توانم باور کنم که تو مرده باشی؟!

مرد، اول فنجان چای را از کنار دست زنش دور کرد و بعد، لقمه ی جويده شده ای را که در دهان داشت، فرو داد و گفت:

- چائيت را بخور. سرد می شود.

زن، در حالی که اشک هايش را پاک می کرد، لبخند زد و گفت:

- خوب است که هنوز حواست سر جايش است!

- چکارکنم. ترسيدم که باز بشکند!

- ای کاش، همه ی چيزها، مثل همين فنجان بود؛ می شکست، يکی ديگر می خريديم!

- مگر مردن من، دست خودم بود؟!

زن، از جايش برخاست و به بهانه ی آوردن چای، رفت به سوی آشپزخانه. وارد آشپزخانه که شد، بغض، راه گلويش را بست. احساس کرد که بايد جيغ بکشد. نمی شد. به طرف پنجره ای رفت که رو به خيابان باز می شد. به آسمان نگاه کرد و به زمين خيس و درختان؛ با برگ های سبز و باران خورده شان. آيا انداختن خودش از پنجره به بيرون، چاره ی دردش بود؟!

- بی فايده است!

صدای مرد بود که از سوی اتاق می آمد. زن گفت:

- چه بی فايده است؟!

- همان چيزی که داری راجع به آن فکر می کنی!

- هرچه باشد، از اين نوع زندگی که بهتر است!

- بچه ها چه می شوند! فکر آنها را کرده ای؟!

بغضی که توی گلوی زن بود، نگذاشت که جواب شوهرش را بدهد. دو فنجان را پر از چای کرد و به اتاق بازگشت. مرد گفت:

- ناراحت نباش. درست می شود.

- ناراحت خودم نيستم. ناراحت اين دوتا طفل معصوم هستم که فکر می کنند، هنوز پدرشان زنده است!

- مگر آن بچه هائی که پدرشان زنده اند، برای بچه هاشان چکار می کنند که من نمی کنم؟!

- زندگی!

- فکر می کنی که من نمی خواهم زندگی کنم! اين از انصاف به دور است که از کسی که مرده است، بخواهی که زندگی کند. تازه، اين چيزها، خيالات تو است. و گرنه، بچه ها از کجا می دانند که من مرده ام؟!

زن، بغضش ترکيد. خودش را از صندلی، پائين کشيد و نشست روی زمين و در حالی که هق هق گريه امانش را بريده بود، گفت:

- پس من چه؟! من که می دانم. آخر، اين انصاف است که......

- می خواستی آرزو نکنی! آرزو کردی و از خدايت خواستی که من را بکشد و خدايت هم، آرزوی تو را برآورده کرد و من را کشت!

ناگهان، برقی از خوشحالی در چشم های زن درخشيد و از جايش برخاست و رفت روی صندلی و کنار مرد نشست و گفت:

- پس، بالاخره باور کردی که خدائیِ هست. ها؟!

مرد، بی آنکه سرش را به سوی زن برگرداند، همچنانکه به نقطه ی دوری در رو به رويش خيره شده بود، گفت:

- باور کردن خدا، مال زنده ها است. مرده ها ، خدا را می بينند.

- يعنی می خواهی بگوئی که تو هم خدا را می بينی؟!

- آری.

-چه شکلی است؟!

- مثل تصوير خودم، در آينه.

برقی که در چشم های زن، در حال درخشيدن بود، ناپديد شد. از جايش برخاست که به آشپزخانه برود، اما پاهايش او را به سوی پنجره ای کشاندند که ساختمان بلندی در آنسويش ايستاده بود؛ بين او و آسمان. به جلوی پنجره که رسيد، ايستاد و به خاطر آورد که چگونه پس از مرگ شوهرش، تنها آينه ی قدی خانه شان را رنگ زده بود که مبادا روزی بچه هايش ، به تصادف جلوی آينه ، کنار شوهرش بايستند و ببينند که تصوير پدرشان در آينه پيدا نيست. مرد گفت:

- بی فايده است!

-چه، بی فايده است؟!

- اينکه مدام فکر کنی که خدائی هست يا نيست.

- من به اين چيزها فکر نمی کردم.

- پس داشتی به چه فکر می کردی؟

- داشتم فکر می کردم که آيا يک آينه ی ديگری بخرم يا نه؟

-آينه بخری که خدا را در آن ببينی؟!

-نه. خودم را!

هم زمان با ظاهر شدن لبخندی روی لب های مرد، زن از پنجره دور شد. مرد، پس از انديشيدن به انگيزه ی لبخندی که روی لب هايش نشسته بود، بر خود لرزيد و در اثر همان لرزش، به هنگام برخاستن از روی صندلی، نتوانست تعادلش را حفظ کند. بی اراده، دستش به فنجان روی ميز خورد. فنجان به گوشه ای پرتاب شد و شکست. صدای زن، از اتاق ديگر آمد که می گفت:

- شکست!

مرد، چيزی نگفت. به سوی پنجره رفت و ديد که ابرها دارند پراکنده می شوند، اما هنوز باران همچنان می بارد. زن بارانی اش را پوشيد و چترش را برداشت و از خانه خارج شد. مرد، صدای بسته شدن در خانه را که شنيد، پنجره را باز کرد و پروازکنان دور شد.

نگران روزه تان نباشيد



تق ......تق......تق.....تق........

( بفرمائيد تو).

( سلام و عليکم).

( سلام. صبح عالی بخير!.....بفرمائيد.....بفرمائيد...... اين .....نامه.... را.... امضاء می کنم و......و می آيم خدمتتان....خب!........اينهم.... امضاء شد........خيلی خوش آمديد. حالتان چطور است. دهان روزه، چرا سر پا ايستاده ايد؟! خواهش می کنم بفرمائيد بنشينيد........ خيلی خوش آمديد. بعله. .......می بينيد! کار! کار! کار! اين روزها، هرچند هم که آدم، حسن نيت داشته باشد و بخواهد که گرهی از کار مردم بازکند، بازهم آخرش، معلوم می شود که آنطور که شايد و بايد، نتوانسته است. هی شعار می دهند که خواستن، توانستن است! به نظر شما، واقعا، خواستن، توانستن است؟! خب، البته، بلا نسبت شما، هميشه، آدم هائی هم پيدا می شوند که چوب لای چرخ انقلاب بگذارند و هی بگويند که ما، اين را می خواهيم يا ما آن را می خواهيم. خب، حتما برای اين مخالفت خوانی های خودشان هم دليلی دارند. نخير. گله و شکايتی در کار نيست. نخير. اصلا و ابدا. هی شعار می دهند که خواستن، توانستن است! درست است. ما هم مخالفتی با آن نداريم. ولی، خواستن داريم تا خواستن! البته ممکن است که با نظر من، مخالف باشيد. ايرادی ندارد. نخير، اصلا ايرادی ندارد. می بخشيد. شايد که اين حرف ها، چندان ربطی هم به مشکل شما نداشته باشد و شايد هم داشته باشد. کسی چه می داند! ها؟! ولی به هر صورت، شماهم، آدمی هستيد. شما هم، انقلاب کرده ايد و الان هم داريد در يک جامعه ی انقلابی زندگی می کنيد. اگر به طور مثال، از شما بپرسم که تا به حال، همه ی خواسته هائی که از انقلاب داشته ايد، برآورده شده است، به طور قطع، جوابتان منفی است. اگر غير اين باشد، غير واقعی است. ممکن است، بعضی ها بگويند که شما، به طور مثال، در مورد انقلاب، حسن نيت نداشته ايد. شايد هم داشته ايد، ولی بازهم با همه ی آن حسن نيت ها، موفق نشده ايد که به خواسته هايتان جامه عمل بپوشانيد. حالا، اين اشکال در خود شما بوده است و يا در نوع خواسته ای که داشته ايد، واردش نمی شوم و سرتان را به درد نمی آورم. اما، اين را مطمئن هستم که اگر خواسته ای مربوط به خود آدم باشد، خب، يک جوری می شود ترتيبش را داد و با آن کنار آمد. البته، در مورد شما، هنوز چه جورش را نمی دانم. چون چه جوری اش، برمی گردد به خود آن آدم؛ بر می گردد به دسته و گروه و سازمان و حزبی که آن آدم به آنجا وصل است. البته، قطعا، شما به جائی وصل نيستيد! هستيد؟! باشيد هم به خودتان مربوط است. بعله. ربطی به ما ندارد. ولی در هر صورت، اگر مشکلتان، خصوصی بود، خب همانطور که عرض کردم، می شد با آن، يک جوری کنار آمد، ولی متاسفانه، اينطور نيست. فکر نکنيد که من، شما را درک نمی کنم. نخير! من، شما را، خيلی خوب هم درک می کنم و از صميم قلب هم، با شما احساس همدردی می کنم! ولی، چاره چيست؟! در اين مورد، پای انقلاب در ميان است. موضوع شخص شما و بنده و اسلام و کفر و ايکس و ايگرگ و اينجور چيزها، در ميان نيست. نخير! نخير! موضوع، موضوع انقلاب است. بلی. انقلاب! انقلاب!. هزاری هم که مقاومت کنيم و از خودمان، استقامت نشان بدهيم، بازهم کاری از پيش نمی بريم. چرا؟! چون، انقلاب از ما قوی تر است! اصلا، اينطور خدمتتان عرض کنم که ما، بدون اجازه ی انقلاب، حتی حق نداريم که آب بخوريم تا چه رسد به آنجور چيزهائی که خدا را شکر، تا به حال، توی پرونده ی شما، وارد نشده است و اميد واريم که وارد هم نشود! متوجه منظورم که هستيد؟! بلی. درست است که که مسئله ی شما، از جنس اينجور چيزها نيست، ولی به هرحال، مسئله داريد که کارتان به اينجا کشيده شده است! اين اصل مطلب است و بقيه اش، حرف مفت است! معذرت می خواهم که مجبور هستم، اينطور حرف بزنم. يعنی می خواهم بگويم که من غلط می کنم که با شما، جور ديگری حرف بزنم! شما هم غلط می کنيد که آنطور حرف بزنيد که می زده ايد! اصلا، شمائی وجود نداريد. منی، وجود ندارم. اسلامی، وجود ندارد. ايرانی وجود ندارد. نخير! آنچه وجود دارد، انقلاب است! انقلاب است! انقللاب! بنده را هم که می بينيد در اينجا، پشت اين ميز نشسته ام، خود خودم که نيستم. غلط می کنم که خود خودم باشم. شماهم غلط می کنيد که خود خودتان باشيد. شما و من، هردو، مجری دستورات انقلاب هستيم. خب! سرمان را بايد پائين بيندازيم و دستورات را اجرا کنيم. چرا هی چون و چرا می کنيم؟! چرا هی اما و اگر، توی کار می آوريم؟! چرا هی چوب لای چرخ انقلاب می گذاريم؟! می بخشيد، اما اگر بهتان برنخورد، بايد بگويم که غلط می کنيم! گه می خوريم! زن...... مادر...... خواهر..........لااله الاالله!..... بر شيطان لعنت!......... آخه..... چرا.... باعث عصبانيت ما می شويد که از کوره در برويم و توی اين ماه پر از برکت و رحمت، با دهان روزه ..... لااله الاالله.... بر شيطان لعنت...... می بخشيد که کمی عصبانی شديم ها! قصدمان آن بود که بزنيم توی گوشتان، اما متاسفانه، مثل اينکه زديم به دماغتان!..... بر شيطان لعنت!.... برداريد.......چندتا کلينکس برداريد و بگيريد جلوی دماغتان. چيز مهمی نيست. اگر کمی سرتان را بالا بگيريد، خونش بند می آيد. برای روزه تان هم نگران نباشيد. باطل نمی شود! اگر، خون، بی اراده، وارد دهان آدم روزه دار بشود، حتا اگرهم آن را، بی ارده، پائين داده باشد، روزه اش باطل نمی شود. نگران نباشيد.... لا اله االله!........ بر شيطان لعنت!.....).

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

در جائی، پيرمردی به درختی پيرتر از خودش تکيه داده است.

درجائی، کودکی کنارجويی نشسته است و دارد با انگشتان استخوانی اش، رؤياهای بزرگی اش را، بر آب میزند.

ازجائی، عابری می گذرد و با لبخندی گنگ، به ساعتش نگاه می کند.

صدای قدم های کند و سنگين عابر، ديوار رؤيائی کودک را می لرزاند.

کودک به خود می آيد.

سرش را بلند می کند.

عابر از خط نگاه او می گذرد.

کودک سايه ی او را می بيند که دارد قد می کشد.

عابر برمی گردد و به کودک نگاه می کند.

نگاه کودک، پرپر زنان، در چشم خانه های عابر می نشيند.

عابر فرياد می کشد.

کودک فرياد می کشد.

پيرمرد چرتش پاره می شود و دست هايش را پشت سرش قلاب می کند تا...... رگ های گردنش را بشکند و می شکاند و پس از آن، در آرامشی مطمئن، دوباره به درخت تکيه می دهد.

کودک نگاه می کند وهمه جا را سياه می بيند. عابر، چشم های او را با خود برده است و به جای آن، دو مخروط سياه برجای گذاشته است که در اعماق آن دو مخروط، پيرمردی، به درختی تکيه داده است.

کودک از جايش بر می خيزد.

پيرمرد از جايش بر می خيزد.

کودک به راه می افتد.

پيرمرد به راه می افتد.

دو مخروط سياه، از چشم خانه های کودک، فرومی لغزند و می غلتند و می غلتند و می غلتند تا........می رسند به مرکز مالکيت چهار خيابان و.......انفجار!

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

ازحاشيه ی خيابان، موجودی مچاله شده که بوی سوختگی را با خود می آورد، می دود به سوی کودک و با صدائی که شبيه بر خورد مالکيت چهارخيابان است، فرياد می زند: ( چهار راه اصلی، در خيابان بزرگ کجا است؟).

کودک، چشم هايش را که اکنون، از اندوهی سرخ پر شده است، با دست های تاول زده اش می پوشاند و می گويد : ( نمی دانم).

دستی خشن، او را، با خشونت به گوشه ای پرتاب می کند و "او"، هستی گره خورده اش را می بيند که در امتداد آمرانه ی انگشت اشاره ای، به راه افتاده است تا........ کوچه ای دهان می گشايد و او را به درون خود می کشاند؛ کوچه ای که در انتهای آن، هستی شب و روز، در مرزی مسين، با هم در جدالند. بازتاب نگاهش، سنگين است؛ سنگين از بار فاجعه؛ فاجعه ی بن بست. سکوت تمام وجودش را پر می کند و جهان، در پشت پيشانيش، باژگونه می شود.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

به ديوار تکيه می دهد. کوچه، در هيئت غاری به درون چشم خانه هايش می دود؛ غاری که در انتهايش مسجدی ايستاده است؛ مسجدی با دست هايی بلند تا ناف آسمان که... ...بينائی سرخش با سياهی ای قيرگونه در هم می آميزد و اندوهی بی رنگ در رگهايش می دود و جهان وارونه ی پشت پيشانيش، دو باره، وا رونه می شود.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

پيرمرد، از پشت مسجد، بالا می آيد، با هاله ای شيری رنگ برگرد چهره اش و درختی که بر شانه حمل می کند. لحظه ای روی گنبد می ايستد، گرد و غبار را از خودش میزدايد و پائين می رود تا..... صدای قدم هايش در غار می پيچد و از هر گوشه ای، سايه ای به درون می خزد و سايه ها ، گرد درخت جمع می شوند و دور خود شان، حلقه وار می چرخند و پای برزمين می کوبانند؛ سنگين و موزون و پرطنين.

باور نمی کنيد؟! الله و اکبر!

پيرمرد، شاخه ای را می گيرد و از درخت جدا می کند.

شاخه، نی لبکی می شود.

به درخت تکيه می دهد.

درون نی لبک می دمد.

صدائی شنيده می شود؛

از دور دست ها؛

ازبالا،

از پائين،

از چپ،

از راست؛

از همه جا.

سايه ها به حرکت در می آيند.

از زمين کنده می شوند.

بالا می روند تا...... زير سقف و فرو می افتند.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

پيرمرد، ناگهان از دميدن درون نی لبک باز می ايستد.

سايه ها متوقف می شوند.

پيرمرد، با انگشت اشاره اش، رو به انتهای غار اشاره می کند.

سايه ها به زانو می افتند.

پيشانی بر زمين می سايند.

از انتهای غار، کودکی می آيد، با چشم خانه هائی تهی از چشم و فواره های خون ، از پس هر قدمی که بر می دارد.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

کودک به جلو می آيد تا..... پيرمرد او را در آغوش می گيرد و صورت و شانه هايش را می بوسد و سپس، دستش را می گيرد و می برد به کنار همان درخت ؛ درختی که حالا، ساقه هايش سقف را شکافته اند.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

پير مرد، چشم های کودک را با دستمالی می پوشاند و در گوش او، چيزی را زمزمه می کند که شبيه هيچ چيز نيست.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!

پيرمرد خودش را به کناری می کشاند و آنگاه، صدای هفتاد هزار مسلسل، سکوت را می شکند و خون فواره می زند؛

در نزديک،

در دور،

در بالا،

در پائين،

در چپ،

در راست،

در همه جا.

باور نمی کنيد؟! الله و اکبر!

دستمال فرو می افد. کودک چشم هايش را می مالاند؛ انگار که دارد از خوابی هزاران ساله بيدار می شود. به خود می آيد. به اطرافش نگاه می کند. خويشتن "خود"اش را می بيند که بر بلندی تپه ای، مشرف بر شهری ايستاده است؛ شهری که دارد به زمين فرو می رود؛

آرام،

آرام،

آرام.

باور نمی کنيد؟! الله اکبر!